تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٥٧٨ - عزم كردن شاه چون واقف شد بر آن خيانت كه بپوشد و عفو كند و او را بوى دهد و دانست كه آن فتنه جزاى قصد او بود و ظلم او بر صاحب موصل كه و من اساء فعليها و ان ربك لبالمرصاد و ترسيدن كه اگر انتقام كشد آن انتقام هم بر سر آيد چنانكه اين ظلم و طمع بر سرش آمد
عزم كردن شاه چون واقف شد بر آن خيانت كه بپوشد وعفو كند واو را بوى دهد ودانست كه آن فتنه جزاى قصد او بود وظلم او بر صاحب موصل كه ومن اساء فعليها وان ربك لبالمرصاد وترسيدن كه اگر انتقام كشد آن انتقام هم بر سر آيد چنانكه اين ظلم وطمع بر سرش آمد .
((٣٩٩٥)) شاه با خود آمد استغفار كرد ياد جرم وزلت واصرار كرد
((٣٩٩٦)) گفت با خود آنچه كردم با كسان شد جزاى آن به جان من رسان
((٣٩٩٧)) قصد جفت ديگران كردم ز جاه بر من آمد آن وافتادم به چاه
((٣٩٩٨)) من در خانهء كس ديگر زدم او در خانهء مرا زد لاجرم
((٣٩٩٩)) هر كه با اهل كسان شد فسق جو اهل خود را دان كه قوّاد است او
((٤٠٠٠)) زان كه مثل آن جزاى او شود چون جزاى سيئه مثلش بود
((٤٠٠١)) چون سبب كردى كشيدى سوى خويش مثل آن را پس تو ديّوثى ز پيش
((٤٠٠٢)) غصب كردم از شه موصل كنيز غصب كردند از من او را زود نيز
((٤٠٠٣)) او امين من بد ولالاى من خاينش كرد آن خيانتهاى من
((٤٠٠٤)) نيست وقت كين گزارى وانتقام من به دست خويش كردم كار خام
((٤٠٠٥)) گر كشم كينه از آن مير وحرم آن تعدى هم بيايد بر سرم
((٤٠٠٦)) همچنان كين ظلم آمد در جزا آزمودم باز نزمايم ورا
((٤٠٠٧)) درد صاحب موصلم گردن شكست من نيارم اين دگر را نيز خست
((٤٠٠٨)) داد حقمان از مكافات آگهى گفت ان عدتم به عدنا به
((٤٠٠٩)) چون فزونى كردن اين جا سود نيست غير صبر ومرحمت محمود نيست
((٤٠١٠)) ربنا انا ظلمنا سهو رفت رحمتى كن اى رحيمى هات زفت
((٤٠١١)) عفو كردم تو هم از من عفو كن از گناهان نو وجرم كهن
((٤٠١٢)) گفت اكنون اى كنيزك وا مگو اين سخن را كه شنيدم من ز تو پاس دار وبر كسى عرضه مكن آنچه گفتى اى كنيزك زين سخن