تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٣٥٩ - آيه
((٣٠٠٢)) بانگ شير وبانگ سگ شب دررسيد صورت هر دو ز تارى ناپديد
((٣٠٠٣)) روز شد چون باز در بانگ آمدند پس شناسدشان ز بانگ آن هوشمند
((٣٠٠٤)) مخلص آن كه ديو وروح عرضه دار هر دو هستند از تتمهء اختيار
((٣٠٠٥)) اختيارى هست در ما ناپديد چون دو مطلب ديد آيد در مزيد
((٣٠٠٦)) اوستادان كودكان را مى زنند آن ادب سنگ سيه را كى كنند ؟
((٣٠٠٧)) هيچ گويى سنگ را فردا بيا ور نيايى من دهم بد را سزا ؟
((٣٠٠٨)) هيچ عاقل مر كلوخى را زند هيچ با سنگى عتابى كس كند ؟
((٣٠٠٩)) در خرد جبر از قدر رسواتر است زان كه جبرى كس خود را منكر است
((٣٠١٠)) منكر حس نيست آن مرد قدر فعل حق حسى نباشد اى پسر
((٣٠١١)) منكر فعل خداوند جليل هست در انكار مدلول دليل
((٣٠١٢)) آن بگويد دود هست ونار نى نور شمعى بىز شمع روشنى
((٣٠١٣)) وين همى بيند معين نار را نيست مى گويد پى انكار را
((٣٠١٤)) دامنش سوزد بگويد نار نيست جامه اش دوزد بگويد تار نيست
((٣٠١٥)) پس تسفسط آمد اين دعوى جبر لاجرم بدتر بود زين رو ز گبر
((٣٠١٦)) گبر گويد هست عالم نيست رب يا ربى گويد كه نبود مستجب
((٣٠١٧)) اين همى گويد جهان خود نيست هيچ هست سوفسطايى اندر پيچ پيچ
((٣٠١٨)) جملهء عالم مقر در اختيار امر ونهى اين بيار وآن ميار
((٣٠١٩)) او همى گويد كه امر ونهى لاست اختيارى نيست وين جمله خطاست
((٣٠٢٠)) حس را حيوان مقر است اى رفيق ليك ادراك دليل آمد دقيق
((٣٠٢١)) زان كه محسوس است ما را اختيار خوب مى آيد برو تكليف كار
آيه « لَيْسَ عَلَى اَلأَعْمى حَرَجٌ ولا عَلَى اَلأَعْرَجِ حَرَجٌ ولا عَلَى اَلْمَرِيضِ حَرَجٌ ٢٤ : ٦١ » (١) ( بر آدم نابينا ولنگ وبيمار حرجى نيست ) .
(١) سوره النور ، آيهء ٦١ . .