تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٦٢٠
تا كه سازد جان پاك از سر قدم سوى عرصهء دور پهناى عدم
اين عدم چه عرصهاى است ؟ -
عرصهاى بس با گشاد وبا فضا كاين خيال وهست زو يابد نوا تنگتر آمد خيالات از عدم زان سبب باشد خيال اسباب غم باز هستى تنگتر بود از خيال زان شود روى قمر همچون خيال باز هستى جهان حسّ ورنگ تنگتر آمد كه زندانيست تنگ علت تنگى است تركيب وعدد جانب تركيب حسها مى كشد
وهمچنين عدم در ابيات مثنوى به معناى پايان هستى جهان حس ورنگ وآغاز ابديت وخود ابديت نيز آمده است . مانند
پس عدم گردم عدم چون ارغنون گويدم انّا اليه راجعون
تفسير ابيات من كيستم كه در مقابل تو اى سلطان وخلاصهء امر كن تقاضاى عفو نمايم ؟ من كيستم اى سرورى كه همهء منهاى انسانها دامنت را گرفته است ، كه با وجود من تو ، منى در خود احساس كنم .
من رحم خشم آلود را آوردهام تا راهى براى علم حلم اندود باز كنم . من تسليم صدها هزار سيلى هستم كه برويم بزنى واحساس نوازش كنم .
من چه كسى هستم كه براى تو آگاهى دهم وشرط كرم را به تو تعليم بدهم چيست آن آشكار ونهانى كه معلوم تو نيست .
اى سرورى كه پاك از آلودگى به جهل ، وعلمت از آن نادانى كه فراموشى بياورد مبرا است .
تو آن كريمى كه هيچ كس را كس انگاشتى ومانند خورشيد روشنش ساختى حال كه تو مرا كسى كردهاى ، اگر لابه وزارى كنم ، لابه هايم را از كرم بىنهايتت بشنو .
حال كه مرا از موجوديت ونقش طبيعىام رها كردهاى ، اگر شفاعتى كنم