تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٦١٨ - آيه
فلاسفهء كلاسيك شرقى وغربى براى عدم نمودى در ذهن قائل هستند ، به بازى لفظى شبيه تر است از بيان يك واقعيت .
ما هر چه كاوش مى كنيم ، در ذهن خود نمودى به عنوان مفهوم نيستى نمى بينيم ، آن چه كه احساس مى شود ، كه در مرحله اول عدمهاى مخصوص مانند نبودن درخت وكتاب در بيابان مثلًا ، ونبودن فرش وچراغ وغير ذلك در ذهن ما منعكس مى شوند ، يعنى با توجه به يك موجود فضا يا زمين خالى از موجود مزبور را مى بينيم ونيستى آن را از خلا مزبور انتزاع مى كنيم ، نه به اين معنا كه خلاء محض در ذهن ما صورت مى بندد ، بلكه هستى آن امور از ديده ما غايب شده واين غياب ونامشهود ومورد درك مثبت قرار نگرفتن را عدم آن اشياء تلقى مى كنيم .
سپس در مرحلهء دوم خصوصيت آن امور مثبت را تجريد نموده با استفاده از خاصيت كلى سازى ذهن ، عدم كلى را كه ساخته شده ما است در ذهن خود مى سازيم ، بدون اين كه آن خصوصيتها كاملًا وصد در صد از عدم كلى كه از ذهن ما ساخته شده است تجريد شوند .
اين همان مسئلهء كلى سازى ذهن است كه جورج بركلى را وادار كرده است كه بگويد : كه كلى هر اندازه هم كه از خصوصياتش تجريد شود ، باز نمودى از يك يا چند خصوصيات را كه سازندهء كلى با مصاديق وافرادش مانوس بوده است دارا مى باشد .
در مرحله سوم تجريد به نهايت خود مى رسد وذهن مى تواند عدم محض را بسازد ودر مقابل وجود محض قرار بدهد ، ولى نه به آن معنى كه نمودى از عدم در ذهن منعكس شود ، زيرا چنانكه گفتيم در هيچ يك از مراحل سه گانه ، نمودى از عدم در ذهن به وجود نمى آيد .
دليل روشن براى اثبات اين كه عدم يك فعاليت ذهنى است ، اين است كه خاصيت عدم سازى پيش از دوران رشد ودر مردم ابتدايى وجود ندارد . زيرا جريانات ذهنى