تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٦١٩ - آيه
آنان به صورت بازتابهايى است كه توجه به ٣ فورا ٣ انسان يا ٣ درخت يا ٣ سنگ را در ذهنشان منعكس مى كند ، همچنين با شنيدن نيستى ، نديدن درخت يا سنگ را كه از گسترش فضا يا مكان در مقابل ديدگانش بدون اشياء مزبوره انتزاع مى شود ، در مى يابد .
خلاصه به نظر مى رسد كه نيستى مانند مفهوم مقابلش هستى از فعاليتهاى تجريدى مخصوص ذهنى است كه نمود معينى را نشان نمى دهد .
ممكن است گفته شود : جاى ترديد نيست كه ذهن آدمى انواع گوناگونى از فعاليتها را دارا مى باشد . اگر عدم ونيستى نمود مخصوصى در ذهن ندارند ، تفاوت ميان آن دو را چه گونه مى توان تشخيص داد ؟ مى گوييم : هر يك از انگيزه هاى معينى كه ذهن را به مقتضاى خود به فعاليت وادار مى كند .
در حقيقت نيروى مخصوصى از ذهن را به فعاليت مى اندازد ، زيرا انگيزه هاى خارج از ذات مانند محركهايى هستند كه به هر نقطهاى از نيروهاى روانى ما بيافتند خود آن نيرو را به جريان مى اندازند ، مانند ديدن منظرهء زيبا كه وقتى با آن رو برو مى شويم وآن منظره هم بتواند براى ما انگيزگى داشته باشد ، ساير نيروهاى ما را از فعاليت باز مى دارد وحس يا نيروى زيبا يابى ما را به جريان مى اندازد .
معناى دوم - عدم آن نيستى محض است كه خداوند متعال چراغ هستى را در آن فروزان ساخته است .
« خلق الاشياء لا من شىء كان » .
( اشياء را آفريد نه از چيزى كه پيش از آن بوده است ) .
نه اين كه آن نيستى ( نه چيز ) ماده هستى اشياء بوده است ، بلكه به اين معنا كه اين موجودات ، تحول يافته از چيزى نيستند .
معناى سوم - عدم يعنى جهان پشت پردهء هستى كه آغاز جلوه گاه مستقيم مشيت الهى است ، كه گاهى با تعبير قلمرو ماوراى طبيعت ابراز مى گردد .
عدم به اين معنا در ابيات مثنوى فراوان است از آن جمله : -
اى خدا جان را تو بنما آن مقام كه در آن بىحرف مى رويد كلام