تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٣٩٣ - در بيان آنكه درك وجدانى چون اختيار و اضطرار و خشم اصطبار و سيرى و ناهار به جاى حس است كه زرد از سرخ بدان فرق كنند و خرد از بزرگ و تلخ از شيرين و مشك از سرگين و درشت از نرم به حس مس و سرد از گرم و سوزان شير گرم و تر از خشك و مس ديوار از مس درخت معلوم كند پس منكر حس باشد و زياده كه وجدان از حس ظاهرتر است زيرا كه حس را توان بستن و منع كردن از احساس و بستن راه و مداخل وجدانيات ممكن نخواهد بود و العاقل يكفيه الاشاره
((٣٠٤٠)) چون همى خائى تو دندان بر عدو چون همى بينى گناه وجرم از او
((٣٠٤١)) گر ز سقف خانه چوبى بشكند بر تو افتد سخت مجروحت كند
((٣٠٤٢)) هيچ خشمى آيدت بر چوب سقف هيچ اندر كين او باشى تو وقف ؟
((٣٠٤٣)) كه چرا بر من زد ودستم شكست يا چرا بر من فتاد وكرد پست او عدوى جان وخصم تن بدست قاصدا در بند خون من بدست
((٣٠٤٤)) كودكان خرد را چون مى زنى چون بزرگان را منزه مى كنى
((٣٠٤٥)) آنكه دزدد مال تو گويى بگير دست وپايش را ببُر سازش اسير
((٣٠٤٦)) وآن كه قصد عورت تو مى كند صد هزاران خشم از تو سرزند
((٣٠٤٧)) ور بيايد سيل ورخت تو برد هيچ با سيل آورد كينى خرد
((٣٠٤٨)) گر بيامد باد ودستارت ربود كى تو را با باد دل خشمى نمود
((٣٠٤٩)) خشم در تو شد بيان اختيار تا نگويى جبريانه اعتذار
((٣٠٥٠)) گر شتربان اشترى را مى زند آن شتر قصد زننده مى كند
((٣٠٥١)) خشم اشتر نيست با آن چوب او پس ز مختارى شتر بر دست بو
((٣٠٥٢)) همچنين گر بر سگى سنگى زنى بر تو آرد حمله گردى منثنى
((٣٠٥٣)) سنگ را گر گيرد از خشم تو است چون تو دورى وندارد بر تو دست
((٣٠٥٤)) عقل حيوانى چو دانست اختيار اين مگو اى عقل انسان شرم دار
((٣٠٥٥)) روشن است اين ليك از طمع سحور آن خورنده چشم بربندد ز نور
((٣٠٥٦)) چون كه كلى ميل او نان خوردنى است رو به تاريكى كند كه روز نيست
((٣٠٥٧)) حرص چون خورشيد را پنهان كند چه عجب گر پشت بر برهان كند اين مثل بشنو مشو منكر ، بدان اختيار خويش را در امتحان