با کاروان حسینی - ت بینش - جمعی از نویسندگان - الصفحة ٣١٨ - حركت امت در بصره
موضعگيرى ديگر وى نيز در بصره و در فتنه عبدالله بن عامر حضرمى بود كه- پس از صفين- مردم را يك بار ديگر به شكستن بيعت اميرالمؤمنين عليه السلام فراخواند. احنف در پاسخ حضرمى، فرستاده معاويه، به جاى آنكه از اميرالمؤمنين عليه السلام دفاع كند و مردم بصره را بهثبات بر بيعت و فرمانبردارى دعوتنمايد، گفت: «من در اين امر نه شتر مادهاى دارم نه نر» [١] [٢]. او پيش از اين نيز موضعى داشت كه حاكى از شك و ضعف يقين اوست. او در پيامى به اميرالمؤمنين عليه السلام گفت: من در ميان قوم خويش، فرمانبردار توام. اگر بخواهى همراه دويست نفر از خاندانم نز شما بيايم چنين مىكنم و اگر بخواهى، چهار هزار شمشير بنىسعد را از تو باز مىدارم. اميرالمؤمنين عليه السلام به او پيام داد: «بهتر است كه بمانى و آنها را بازدارى ...» [٣]
٢- خيانت منذر بن جارود: وى نيز از بصريانى بود كه امام عليه السلام به او نامه نوشت. پس از آنكه پيك امام، سليمان بن رزين رضى الله عنه نزد وى آمد، نامه را گرفت و خواند. سپس به ادعاى اينكه مىپنداشت [٤] اين نامه دسيسه عبيدالله است نامه و پيك را نزد او برد. ابنزياد پيك را كشت و سپس منبر رفت و بصريان را از ايجاد اختلاف و تشنج پرهيز داد. [٥]
عبيدالله بن زياد داماد منذر بن جارود بود؛ و بحريه، بنت المنذر (يا خواهرش) [٦] را به كابين داشت. ابن زياد پاداش جنايت زشت منذر را داد. پاداشى كه منذر آرزويش را داشت و در اين واقعه بدذاتى و پستى او را به خوبى آشكار ساخت. ابن زياد حكومت سند از سرزمين هند را به او داد. ولى مدت درازى از اين جايزه برخوردار نشد و در سال ٦٢ در همانجا به هلاكت رسيد. [٧]
[١]- اصل ضرب المثل چنين است: «امّا انا فلاناقة لى فى هذه ولا جمل!»
[٢] الغارات، ج ٢، ص ٣٨٤، نيز ر. ك. زندگينامه احنف بن قيس در فصل اول، ص ٣٢- ٣٤- حاشيه.
[٣] كتاب الجمل و النصره سيد العتره، ص ٢٩٥/ و در بخش اول از موسوعة مصنفات شيخ مفيد.
[٤] ر. ك. تاريخ طبرى، ج ٣، ص ٢٨٠.
[٥] ر. ك. اللهوف، ص ١١٤؛ البحار، ج ٤٤، ص ٣٣٧.
[٦] ر. ك. ابصار العين، ص ٤٠.
[٧] ر. ك. الاصابه، ج ٣، ص ٤٨٠.