با کاروان حسینی - ت بینش - جمعی از نویسندگان - الصفحة ٣١٠ - كوفه در انتظار حسين عليه السلام
تا آنكه روزى، چشمان مردم كوفه به مردى نقاب زده با عمامهاى سياه با جامهاى يمانى باز شد كه تنها و پياده مىآمد و زمام استر خويش را به دست داشت. مردم پنداشتند كه حسين عليه السلام است- چه گمان ابلهانهاى!- «زنى فرياد برآورد، الله اكبر! به خداى كعبه سوگند، پسر رسول خدا! مردم نيز فرياد برآوردند و گفتند: ما بيش از چهل هزار مرد با توايم و آن قدر بر او ازدحام كردند كه دم چارپايش را گرفتند و مىپنداشتند كه او حسين عليه السلام است ...» [١]
بر هر گروهى از مردم كه مىگذشت بر او سلام مىكردند و مىگفتند: خوش آمديد اى فرزند رسول خدا! قدمتان خير باد! از كنار نگهبانان كه مىگذشت. نگاهش مىكردند و ترديد نداشتند كه او حسين عليه السلام است و مىگفتند: خوش آمديد اى فرزند رسول خدا! ولى او هيچ سخن نمىگفت: همه مردم از خانههايشان به سوى او رفتند و در راه كاخ امارت او را همراهى مىكردند و او نه سلامى مىداد و نه چيزى بر زبان مىراند.
چون صداى همهمه مردم در خيابان به گوش نعمان بن بشير رسيد، درب كاخ را به روى خود و نزديكانش بست. او نيز هيچ شك نكرد كه اين كسى كه آمده حسين است و مردم همراهش دور او را گرفته و داد و فرياد مىكنند. چون به نعمان رسيد وى گفت: تو را به خدا سوگند پيش ميا! كه من نه امانتم [حكومت] را به تو مىسپارم و نه به جنگ تو تمايلى دارم!
تازه وارد بازهم چيزى نگفت. نعمان ميان دو كنگره كاخ ايستاده بود. عبيدالله به او نزديك شد و گفت: چرا در را باز نمىكنى! شب تو طولانى شده است! يكى از كوفيانى كه پشت سرش بود با شنيدن صدايش در حالى كه ترس او را برداشته بود فرياد برآورد:
اى مردم! پسر مرجانه! به خداى بىهمتا! مردم ترسيدند- با همان سادگى گذشته- گفتند:
واى بر تو، او حسين است. [٢] در روايت ابن نما آمده است: «... نقاب را كنار زد و گفت: من عبيدالله هستم! مردم پشت سرهم فرو ريختند و يكديگر را لگدمال مىكردند؛ و او به كاخ امارت وارد شد ...» [٣]
[١] مثير الاحزان، ص ٣٠.
[٢] ر. ك. تاريخ طبرى، ج ٣، ص ٢١٨.
[٣] مثير الاحزان، ص ٣٠.