با کاروان حسینی - ت بینش - جمعی از نویسندگان - الصفحة ٢٣٦ - يك نقل مجعول
شايان ذكر است كه محمد بن يزيد مبرد در كتاب «الكامل» خويش، داستان محمد حنفيه و زره را نقل مىكند و مىگويد: عبدالله زبير نسبت به پسر حنفيه و خاندانش كينه داشت و درباره زورمندى او رشك مىورزيد. گويند: روزى على عليه السلام زره بلندى را داد و فرمود كه اين اندازه از آن كوتاه شود، محمد حنفيه آن زره را گرفت و با دست، زيادى آن را از جايى كه پدرش تعيين كرده بود، پاره كرد! هرگاه اين داستان نزد ابنزبير نقل مىشد خشمگين مىگرديد و حالت رعشه به او دست مىداد. [١]
يك نقل مجعول
ابن عساكر در تاريخ خويش، و پس از او مزّى و ذهبى مدّعى شدهاند كه پسر حنفيه هنگامى كه در مكه از تغيير اراده امام حسين عليه السلام و باز داشتن وى از رفتن به عراق نوميد گشت، از پيوستن پسرانش بهامام عليه السلام نيز جلوگيرى كرد. آنها چنين نوشتهاند: «حسين عليه السلام به مدينه [نامه] فرستاد و به دنبال آن باقى مانده بنىعبدالمطلب كه نوزده مرد و زن و كودك بودند و شامل برادران، دختران و زنانش مىشدند، نزد وى آمدند. محمد حنفيه نيز آنان را همراهى كرد. وى در مكه ضمن ديدار با حسين به اطلاع او رساند كه امروز نظرش بر خروج نيست. ولى حسين نظر او را نپذيرفت. محمد نيز پسرانش را از رفتن با او باز داشت. و هيچ كدام را با آن حضرت نفرستاد، به طورى كه حسين عليه السلام از محمد دلخور شد و گفت: آيا پسرانت را از رفتن به جايى كه من در آن كشته مىشوم بازمىدارى؟
محمد پاسخ داد: مرا چه نيازى است كه تو كشته شوى و آنها نيز به همراهت كشته شوند، هر چند كه مصيبت تو از آنان بر ما ناگوارتر است». [٢]
ولى اين موضوع كه محمد فرزندانش را از پيوستن به امام عليه السلام باز داشته باشد، نه در كتابهاى ما، و نه در كتابهاى ديگران- جز آنچه ابن عساكر و پس از او مزّى [٣] و ذهبى [٤]
[١] الكامل، ج ٣، ص ٢٦٦.
[٢] تاريخ ابن عساكر (زندگينامه امام حسين عليه السلام، تحقيق محمودى)، ص ٢٠٤- ٢٠٥، شماره ٢٥٤.
[٣] تهذيب الكمال، ج ٤، ص ٤٩٣.
[٤] تاريخ الاسلام، حوادث سال ٦١، ص ٩.