با کاروان حسینی - ت بینش - جمعی از نویسندگان - الصفحة ٢٢٦ - نامههاى ابن عباس به يزيد
شدهاى، وجود ندارد! تو فرزندان پدرم را كشتهاى و خونشان از دم شمشير تو مىچكد و خون تو، يكى از خواستههاى من است؛ و اگر خدا بخواهد خون من نزد تو پامال نخواهد شد و از خونخواهى من نخواهىرهيد. اگر هم در دنيا خون مرا ربودى، پيشاز ما پيامبران و پيامبرزادگان به شهادت رسيدهاند. وعدهگاه ما نزد خدا است و او خود مظلومان را يارى خواهد داد و از ستمگران انتقام خواهد گرفت. اگر امروز بر ما پيروز شدى [از خوشحالى] شگفتزده مباش كه به خدا سوگند روز پيروزى ما نيز خواهد رسيد.
اما آنچه از حقشناسى و وفادارى من گفتى، اگر هم چنين باشد، من در حالى با پدرت بيعت كردم [١] كه مىدانستم پسرعموهايم و تمام پسران پدرم براى اين كار از پدرت شايسته ترند. ولى شما قريشيان بر ما فزونى جستيد و سلطنت ما را از ما ربوديد و به خود اختصاص داديد؛ و دستمان را از حقّمان كوتاه كرديد. نفرين بر آن كس كه براى ستم بر ما گام پيش نهاد و نابخردان را بر ضد ما برانگيخت و كار را به جاى ما به دست گرفت.
پس هلاك باد اينان را، چنان كه قوم ثمود و قوم لوط و اصحاب مَدْيَن هلاك شدند؛ اقوامى كه پيامبران خود را تكذيب كردند.
هان، از شگفتترين شگفتىها- و تا زنده باشى از روزگار شگفتى ببينى- اين كه دختران عبدالمطلب و يتيمانى از نسل او را به اسارت گرفتى و به شام كشاندى، تا به مردم نشان دهى كه ما را شكست دادهاى و بر ما فرمان مىرانى. به جانم سوگند اگر در صبح و شام از زخم دست من آسوده بودهاى، اما اميدوارم كه زخم زبانم در شكستن و بستنم بر تو گران آيد و اين شادمانى تو نپايد و خداوند پس از كشتن عترت رسول خدا صلى الله عليه و آله اندكى بيشتر مهلت ندهد و تو را به گونهاى دردناك مؤاخذه كند و نكوهيده و گنهكار از دنيا ببرد! پس اى بىپدر! زندگى كن، به خدا سوگند كه كردههايت تو را نزد خداوند هلاك ساخت و سلام بر كسى كه از خداوند فرمان ببرد.». [٢]
[١] اين سخن اشارهاى است به اينكه او با يزيد بيعت نكرد، بلكه پس از صلح، با معاويه بيعت كرد. اما درمتن همين روايت كه با اختلاف فراوان در بحارالانوار (ج ٤٥، ص ٣٢٣) به نقل برخى از كتب مناقب پيشين نقل شده است، چنين آمده است: «به خدا سوگند با تو بيعت كردم و پيش از تو ...»؛ و اين، چنان كه پيدا است با متن اين نامه سرشار از بيزارى از يزيد و كارهايش سازگارى ندارد.
[٢] تاريخ يعقوبى، ج ٢٢، ص ٢٤٨- ٢٥٠؛ و ر. ك. بحارالانوار، ج ٤٥، ص ٣٢٢.