با کاروان حسینی - ت بینش - جمعی از نویسندگان - الصفحة ٢٢٥ - نامههاى ابن عباس به يزيد
رشيد به پدرى پاكدامن و پاكيزه ملحق مىگردد. پدرت از روى نادانى سنت را ميراند! و از روى عمد، بدعت و كارهاى گمراه كننده را زنده ساخت.
من هر چيزى را فراموش كنم، اين را از ياد نمىبرم كه تو حسين بن على را از حرم رسول خدا صلى الله عليه و آله به سوى حرم خداوند راندى و مردانت را وادار كردى كه او را غافلگيرانه به قتل رسانند. سپس او را از حرم خداوند به كوفه كوچاندى؛ و او با ترس و نگرانى از آن شهر بيرون رفت؛ در حالى كه او از گذشته دور و حال، عزيزترين مردم سرزمين بطحا بود؛ چنانچه در حرمين شريفين اقامت گزيند و جنگ در آنجا را روا بشمرد، مردم فرمان او را بيش از همه خواهند برد. ولى شكستن حرمت خانه خدا و حريم خانه رسول خدا صلى الله عليه و آله، خوشايند او نبود. بالاتر از اين، تو كسانى از جاسوسانت را گماردى تا در حرم امن الهى با او بجنگند؛ و نيز كار پسر زبير كه حرمت كعبه را از ميان برد و آن را در معرض سنگ و تير قرار داد.
و تو، آرى تو، در نظر من حرمتشكنى مىكنى و بدون شك منحرف كنندهاى آگاه، همنشين زنان و اهل لهو و لعب هستى و حسين نيز چون بدسيرتى تو را ديد به عراق كوچيد، بىآنكه بخواهد با تو بجنگد و «امر خدا فرمانى انجام يافته بود».
تو آن كسى هستى كه با پسر مرجانه مكاتبه كردى و از او خواستى كه بدون فوت وقت به جنگ حسين برود و با او كنار نيايد و بر مبارزه با او پافشارى كند تا آنكه او و بنىعبدالمطلب همراهش را بكشد؛ همان اهل بيتى كه خداوند پليدى را از آنان دور و آنها را پاك و پاكيزه گردانيده است! آرى ما، اهل بيت هستيم و مانند پدران تو سبكمغز، سنگدل و شرور نيستيم. آنگاه كه حسين بن على عليه السلام درخواست كرد كه او را به حال خودش بگذارند [١] تا باز گردد، تو و يارانت، اندك بودن شمار يارانش و درماندگى اهل بيتش را غنيمت شمرديد و با او به جنگ درآمديد و آنان را كشتيد، گويى كه خاندانى از ترك و كفر را كشتهايد! چيزى شگفتانگيزتر از اينكه خواهان دوستى و يارى من
[١] شايد ابن عباس رضى الله عنه با اين سخن خويش مىخواهد بهاين گفته امام اشاره كند كه فرمود: «مرا واگذاريد تابه اين سرزمين پهناور بروم تا معلوم شود كه سرنوشت مردم به كجا مىانجامد.» (تاريخ طبرى، ج ٣، ص ٣١٢).
يا اين سخن حضرت كه فرمود: «اگر از آمدنم خشنود نيستيد بگذاريد به جايى امن بروم». (تاريخ طبرى، ج ٢، ص ٣١٨).