با کاروان حسینی - ت بینش - جمعی از نویسندگان - الصفحة ٢٠٧ - گفت و گوى سوم
و اين آيه شريفه آمد: «كُلُّ نَفْسٍ ذائِقَةُ الْمَوْتِ وَ إِنَّما تُوَفَّوْنَ أُجُورَكُمْ يَوْمَ الْقِيامَةِ». [١] آن گاه فرمود: إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ، خدا و پيامبرش راست گفتهاند؛ و فرمود: اى پسر عباس، از اين پس براى بازداشتن من اصرار مكن، زيرا قضاى خداى عزوجل جاى بازگشت ندارد. [٢]
گفت و گوى سوم
تاريخ مىنويسد: شب يا فرداى آن روز عبداللهعباس نزد حسينآمد و گفت: اى پسرعمو، مىخواهم شكيبايى ورزم ولى تاب نمىآورم. من در انتخاب اين راه از هلاكت و نابود شدن تو بيمناكم، عراقيان مردمانى فريبكارند، به آنان نزديك مشو، در همين شهر بمان كه تو سرور اهل حجازى، اگر اهل عراق راست مىگويند و شما را مىخواهند، به آنها بنويس تا دشمنشان را بيرون برانند و آن گاه سوى آنها برو؛ و چنانچه ناچار بايد بيرون بروى، به يمن برو كه دژ و دره دارد و سرزمينى پهناور است و شيعيان پدرت در آنجايند تو در آنجا از مردم دورى و مىتوانى به آنها نامه بنويسى و پيك بفرستى و دعوتگرانت را اعزام كنى؛ در اين صورت من اميدوارم آنچه را كه مىخواهى به سلامتى فراچنگ آرى.
حسين عليه السلام فرمود: پسرعمو، به خدا سوگند، من مىدانم كه تو خيرخواه و مهربانى، ليكن من آهنگ رفتن دارم و بار سفر بستهام!
ابنعباس گفت: حال كه مىخواهى بروى، زن و فرزندت را مبر، زيرا بيم آن دارم كه مانند عثمان پيش چشم زن و فرزندت كشته شوى و آنان نظارهگر باشند!
سپس ابن عباس گفت: اگر تو حجاز را بگذارى و بروى، چشم ابنزبير روشن مىشود. امروزه با وجود شما كسى به او توجه نمىكند. به خداى بىهمتا سوگند، اگر مىدانستم هرگاه مو و پيشانىات را مىگرفتم، به طورى كه مردم بر من و تو گرد آيند و تو سخنم را مىپذيرفتى، اين كار را مىكردم!
گويد: سپس ابنعباس از نزد امام بيرون شد و پيش ابنزبير رفت و گفت: اى پسر زبير چشمت روشن! سپس گفت:
[١] آل عمران (٣)، آيه ١٨٥.
[٢] ناسخ التواريخ، ج ٢، ص ١٢٢؛ وسائل الشيعه، ج ٤، ص ٨٧٥.