با کاروان حسینی - ت بینش - جمعی از نویسندگان - الصفحة ١٤٤ - سفر سريع به كوفه
آن كه همه به فرمان درآييد و هيچ مخالف و تفرقه افكنى ميان شما نماند. من پسر زيادم و تنها به او شباهت دارم و هيچ شباهتى به دايى و پسرعموهايم ندارم. [١]
در اينجا نيز پيداست كه عبيدالله با وجود همه ستم و بيداد و كشتارى كه از خود نشان داده بود، از مبارزه پنهانى مردم و تلاش آنان در راستاى يارى امام حسين عليه السلام وحشت داشت. از اين رو به انتساب موهوم خود به ابوسفيان مباهات مىكند و مىگويد: «من عثمان بن زياد بن ابى سفيان را به جانشينى خود بر شما گماشتم». قصد وى از اين فخرفروشى اين بود كه مردم را بترساند و بگويد كه او و برادرش به خاندانى نيرنگباز، فريبكار، باهوش و تجربه سياسى فراوان منسوبند.
تحرك حكومت محلى اموى در كوفه
سفر سريع به كوفه
عبيدالله پس از دريافت نامه يزيد كه به وسيله مسلم بن عمرو باهلى براى وى فرستاده بود، بىدرنگ فرمان آمادهباش داد و عازم سفر كوفه گشت. [٢] سپس بيش از يك روز در بصره نماند و طى آن سليمان بن رزين، پيك امام حسين عليه السلام براى اشراف بصره، را به قتل رساند. همچنين به منبر رفت و طى خطابهاى، جانشينى برادرش عثمان بن زياد را اعلام داشت و ضمن تهديد مردم بصره آنان را از پيمودن راه خلاف و ياوهسرايى بر حذر داشت و بيم داد؛ و فرداى آن روز رهسپار كوفه گشت.
يك نقل تاريخى مىگويد: او همراه مسلم بن عمرو باهلى، شريك بن اعور حارثى [٣] و
[١] تاريخ طبرى، ج ٣، ص ٢٨٠؛ تذكرة الخواص، ص ٢١٨؛ اخبار الطوال، ص ٢٣٢.
[٢] ر. ك. ارشاد، ص ٢٠٦.
[٣] شريك بن اعور حارثى: وى از شيعيان على عليه السلام و در بصره ساكن بود (سفينة البحار، ج ٤، ص ٤٢٤؛ الغارات، ص ٢٨١). او از سران اخماس بود و رياست عاليه را بر عهده داشت؛ و در جنگ صفين آنان را همراه ابن عباس فرستاد تا در ركاب على عليه السلام عليه معاويه بجنگند (وقعة صفين، ص ١١٧).
نام پدرش حارث بود و از اين رو به وى حارثى اطلاق گرديده است (معجم رجال الحديث، ج ٩، ص ٢٤). او از اصحاب خاص على عليه السلام بود و در جنگهاى جمل و صفين در ركاب حضرتش بود. او ايمانى قوى و يقينى استوار داشت. او در جنگ با ابن حضرمى در بصره، پشتيبان جارية بن قدامه و در جنگ با خوارج در كوفه، پشتيبان معقل بن قيس رياحى بود. او در رأس سههزار تن از جنگجويان بصره قرار داشت.
او همراه ابنزياد از بصره به كوفه آمد و بيمار گرديد. چند روزى را ميهمان هانى بود و سپس به مسلم بن عقيل گفت: چون عبيدالله زياد به عيادت من آمد، من سخن را به درازا مىكشانم و تو حملهكن و او را به قتل برسان.
محدث قمى نقل مىكند كه او پيش از شهادت مسلم و هانى از دنيا رفت و در كوفه دفن گرديد.
او در يك گفت و گوى جنجالآميز با معاويه به خشم آمد و درحالى كه اشعار زير را مىخواند او را ترك گفت:
ايشتمنى معاوية بن صخرٍ وسيفى صارم ومعى لسانى
فلا تبسط علينا يابن هند لسانك أن بلغت ذرى الامانى
وان تك للشقاء لنا اميراً فإنّا لا نقر على الهوان
وان تك فى امية من ذراها فانا من ذرى عبدالمدان
آيا معاوية بن صخر مرا دشنام مىدهد؛ و حال آنكه هنوز شمشيرم برّان است و زبانم در كام؟!
اى پسر هند، حالا كه به آرزوهايت رسيدى براى ما زبان درازى نكن!
اگر از بدى روزگار تو امير ما شدى، ولى ما به ذلت تن نمىدهيم!
اگر تو بزرگ بنىاميه هستى، ما هم بزرگان عبدالمدان هستيم!
(ر. ك. سفينة البحار، ج ٤، ص ٤٢٦؛ مستدركات علم الرجال، ج ٤، ص ٢٠٩). او به ولايت اصطخر فارس گمارده شد و در سال ٣١ مسجدى بنا كرد: در سال ٥٩ از سوى عبيدالله بن زياد بر ولايت كرمان گمارده شد؛ و چند روز پس از رسيدن به كوفه مرد و ابن زياد بر او نماز گزارد. (تاريخ طبرى، ج ٥، ص ٣٦٤).