با کاروان حسینی - ت بینش - جمعی از نویسندگان - الصفحة ١٤٣ - تلاش حكومت محلى اموى در بصره
آنگاه بر منبر بصره بالا رفت؛ و درحالىكه قلبش از بيم لبيك گفتن مردم بهنداى امام لرزان بود و نگرانى از مبارزه پنهانى و قيام مردم همراه امام، سر تاپاى وجودش را فرا گرفتهبود، خطابهاى سراسر تهديد و بيم ايراد كرد؛ و با اين كار از نگرانى و ترس خود و نيز قدرت نيروهاى مخالفى كه از آنها بيمناك بود، پرده برداشت. او در سخنرانى خود، پس از حمد و ثناى الهى چنين گفت: به خدا سوگند، شتر مهار گسيخته به من نمىرسد و من كسى نيستم كه پشت سر من بدىام را بگويند. كسىكه با من دشمنى كند، شكنجه خواهد شد و كسى كه با من بجنگد كشته مىشود- و اين ضربالمثل را خواند: «انصف القارة من راماها» [١].
اى مردم بصره، اميرمؤمنان مرا ولايت كوفه داده است. من فردا به آنجا مىروم و عثمان بن زياد بن ابىسفيان [٢] را به جانشينى خود بر شما مىگمارم. مبادا كه راه خلاف در پيش گيريد. و ياوهسرايى كنيد. به خداى بىهمتا سوگند، اگر خبرى از خلاف كسى به من گزارش شود، او و مهتر و بزرگترش را خواهم كشت. من نزديك را به گناهِ دور مىگيرم تا
[١] ضربالمثل عربى «أنصف القارة من راماها» است؛ و آن رجز يكى از اعضاى قبيله قاره است كه در تيراندازى ماهر بودند. يكى از اعضاى قبيله با ديگرى برخورد كرد و مرد قارى به او گفت: اگر بخواهى با تو كشتى مىگيرم؛ يا اگر بخواهى با تو مسابقه (اسب سوارى) مىدهم؛ و اگر بخواهى به يكديگر تير مىاندازيم. آن ديگرى گفت: تيراندازى مىكنيم؛ و قارى گفت:
قد انصف القارة من راماها انّا اذا ما فئة نلقاها
نرد اولاها على اخريها
[آن كس با قاره به تيراندازى متقابل بپردازد، انصاف داده است؛ ما قبيلهاى هستيم كه چون به گروهى برخوريم، اوّلشان را با آخرشان باز مىگردانيم]
آنگاه تيرى انداخت و قلبش را سوراخ كرد.
گويى ابن زياد مدعى است كه بنىاميه در امور سياسى از چنان مهارتى برخوردارند كه هر كس رو در رويشان بايستد زيان مىبيند.
[٢] عثمان بن زياد بن ابيه: برادر عبيدالله، او در جوانى و در سن ٣٣ سالگى مرد. (ر. ك. تاريخ الاسلامذهبى، حوادث سال ٦١ تا ٨٠، ص ٥) هنگامى كه عبيدالله به كوفه رفت به جايش نشست (ر. ك. البدايه والنهايه، ج ٨، ص ١٦٠). بهنظر مىرسد كه او بسيار سهلگيرتر از برادرش بود؛ و از پيامد و سرانجام كارها درك روشنترى داشت. چنان كه در حضور برادرش عبيدالله گفت: «دوست داشتم بر بينى همه بنىزياد تا روز قيامت حلقهاى آويخته بود، ولى حسين كشته نمىشد!» (البدايه و النهايه، ج ٨، ص ٢١٠).