فلسفه تاریخ 1 - مطهری، مرتضی - الصفحة ٩٦
معنایی که ما میگوییم اینها نمیتوانند بگویند ما مثلا میگوییم : ای آقای جرالد فورد تو در همان مقام هم که هستی انسانی ، وجدان انسانی داری ، میفهمی که این کاری که میکنی بد است و میفهمی که آن کاری که باید بکنی ( کار خوب ) چیست تو که میفهمی که آن خوب است و این بد چرا بد را انجام میدهی و خوب را انجام نمیدهی ؟ چرا پا روی وجدان خودت میگذاری ؟ ما این حرف را میزنیم ولی حرف اینها این است که نه ، او در آن مقام اصلا آن کاری که میکند ، همان را خوب میبیند ، نمیتواند غیر از آن را خوب ببیند ، وجدان او نمیتواند مثل وجدان تو قضاوت کند ، او خوب را همان میبیند که میکند و بد را همان میبیند که نمیکند تو هم اگر بجای او بنشینی فورا وجدانت عوض میشود و مثل او فکر میکنی ، او را هم اگر لخت کنند و بیاورند جای تو بنشانند فورا مثل تو میشود ، وجدانی پیدا میکند درست مثل وجدان تو ، یعنی اینقدر وجدان انسان تابع شرایط خارجی مادی خویش است . پس ما نمیگوییم که اینها منکر مفهوم خوب و بد و مفهوم باید و نباید هستند ولی میگویند مفهوم خوب و بد و مفهوم باید و نباید از یک مقام آزاد در وجدانها صادر نمیشود چون مقام آزاد وجود ندارد ، و لذا مارکس در مسأله " ملاحظات اخلاقی ) ) سکوت کرده ، کأنه میگوید معنی ندارد که کسی را تکلیف کنند [ که باید چنین کنی ، ] و سوسیالیسمهایی را که فقط بر اساس تئوریهای اخلاقی باشد سوسیالیسمهای خیالی میخواند و میگوید اینها گویی فقط احلامی است که انسانها دارند ، سوسیالیسم آن است که جبر تاریخ [ جامعه را ] بکشد به سوی سوسیالیسم نه انسانها به حکم وجدانشان سوسیالیسم را بخواهند اصلا این حرفها را قبول ندارد که بشر چنین وجدان مثلا سوسیالیستیای داشته باشد ، میگوید اگر بشر در شرایطش قرار گرفت به سوی سوسیالیسم کشیده میشود ، و اگر در آن شرایط نبود کشیده نمیشود ، باقی دیگر همه تخیل محض است .