فلسفه تاریخ 1 - مطهری، مرتضی - الصفحة ٢٥٧
جامعه است که به کسری و کاستی میرسد ، جامعه باید درست بشود ، آن همان
کمالش است و کمالش چیز دیگری نیست البته در اینجا خیلی مسائل دیگر
مطرح است مثلا نظریه روسو هم تقریبا چنین نظریه ای است روسو معتقد است
که جامعه به طور کلی انسان را فاسد میکند ، چون او نظریه طبیعی دارد و
معتقد است که انسان در طبیعت ، کامل است و در جامعه فاسد میشود یعنی
انسان در طبیعت ، خودش است با حقیقت خودش ، در جامعه که میآید جامعه
، انسان را فاسد میکند از نظر روسو انسان مدنی بالطبع نیست بلکه منفرد
بالطبع است ، اجبارا اجتماع را انتخاب کرده و همین انتخاب اجباری او
را فاسد کرده است و هر چه انسان بتواند به طبیعت برگردد به سوی کمال
باز میگردد پس مدینه فاضله و جامعه ایدآل جامعه ای است که فرد تا آخرین
حد ممکن ، اصالت و استقلال و رابطه خود را با طبیعت حفظ کند و کمتر تحت
تأثیر جامعه قرار گیرد .
غرضم این جهت بود که ما میبینیم این مسأله که کمال فرد در چیست ، و
به عبارت دیگر کمال انسان قطع نظر از جامعه در چیست ، هنوز مشخص نشده
این آقایان که مسأله پیشرفت را که همان مسأله تکامل است و خودشان هم
گاهی میگویند تکامل مطرح میکنند اولا بگویند که کمال انسان به چیست ؟ [١] تا اندازه ای الکسیس کارل در کتاب " انسان موجود ناشناخته " در این
زمینه بحث کرده که برای این مسأله به آنجا هم باید مراجعه کرد ویل
دورانت هم در یکی دو بخش از کتاب " درسهای تاریخ " در این زمینه
خوب و مفصل بحث کرده است کتاب " جدال با مدعی " نیز همین بحث
تکامل را مطرح کرده ، ولی هیچکدام از اینها سر رشته مطلب را به دست
نداده اند که این پیشرفت که ما میگوییم یعنی چه ؟ اینها اول باید درباره
خود پیشرفت ( تکامل ) سخن بگویند ، مثلا بگویند که مقصود ما از تکامل این
است که در رابطه انسان با طبیعت هر چه بیشتر
[١] تا کمال مشخص نشود و تا مقصد و راه مشخص نشود تکامل معنی ندارد .