فلسفه تاریخ 1 - مطهری، مرتضی - الصفحة ٤٧
فرق زیادی میان اینها قائل نیستند در مسأله حیات چنین است که یک قوه مسلط که به یک تعبیر میتوان گفت " قوه مرموز " بر همه ابعاد و اجزاء [ شیء ذی حیات ] حکومت میکند که آن قوه ، اینها را مسخر خود کرده و همه نیروها را در تسخیر خویش دارد اگر ما بگوییم " ارگانیزم " مقصودمان این است آنها به چنین چیزی معتقد نیستند آنها همان ذی حیات ها را هم طوری تعبیر میکنند که ما آن را تعبیر مکانیکی میدانیم ما میگوییم خود حیات ، نیرویی است که مسلط است بر مجموع اجزاء [ شیء ذی حیات ] به طوری که تمام نیروها را در جهت واحد تسخیر کرده و در جهت واحد میراند ، ولی آنها به چنین چیزی اعتقاد ندارند درباب جامعه نیز حتی دور کهیم هم اگر معتقد به " روح ملت " است مقصودش چنین چیزی است ، منتها چون میگوید فرد وجود ندارد ، میخواهد بگوید در واقع یک فرهنگ وجود دارد که افراد تجلیگاه آن فرهنگ هستند و نه چیزی بیشتر ، آن فرهنگ است که دارد کار میکند و افراد ابزار هستند برای آن فرهنگ ولی مارکسیسم هرگز به این شکل قائل نیست ، و الا آن را من توجه دارم البته این را هم توجه داشته باشید که بعدها در اثر ایرادهای زیادی که بر فلسفه شان وارد شده در مقام توجیه بر آمده اند و حرفهایی میزنند که برخلاف اصول مسلم مارکسیسم است ، مثل حرفهایی که " اریک فروم " میزند که اخیرا میخواهد مارکسیسم را اصلاح کند ، یعنی به کلی آن را از جنبه های مادی خارج کند و یک جنبه انسانی به آن بدهد که اگر حرف او فی حد ذاته درست باشد بر اساس مارکسیسم این حرفها را نمیزند .