فلسفه تاریخ 1 - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٠٤
میشود . دیگر اینکه گفتیم درباب تضاد ، آن شکل خاص تضادی را که هگل گفته و بعد اینها گفته اند ، نه تنها ما قبول نداریم بلکه علم نیز نمیتواند به این شکل بپذیرد که جریان و حرکت طبیعت همیشه به این نحو است که به سوی نفی خودش و به سوی ضد خودش انجام میگیرد و همیشه مرحله بعدی نفی کننده مرحله قبلی است ، که اینها خودشان هم بالاخره نتوانستند این را در طبیعت پیاده کنند ، هر چه هم توجیه و تعبیر میکنند جور در نمیآید ، و وقتی در طبیعت صادق نیست دیگر نوبت به فکر نمیرسد . اینها را تقریبا در جلسات پیش هم عرض کردیم ، تکرار کردیم برای این که بتر در اذهان متمرکز بشود . مسأله دیگر که این هم مهم است و این هم مربوط به منطق دیالکتیک میشود و باز این هم اصالت فکر را به کلی نفی میکند این است که اینها اصل تأثیر متقابل را نیز که در جلسات پیش شرح دادیم به گونه خاصی تفسیر میکنند و همچنین آن را تعمیم میدهند حتی به افکار و اصول حال ببینیم نتیجه چه در میآید ؟ گفتیم در اصل تأثیر متقابل اینجور میگویند که همه اشیاء در یکدیگر مؤثرند این معنایش این است که هر چیزی را در محیطش باید در نظر گرفت و در واقع همه چیز برای همه چیز محیط است و همه چیز برای همه چیز محاط ، نه اینکه محیط یک چیز است و محاط چیز دیگر ، مثلا اگر بگوییم این محیط در من اثر میگذارد ولی من در این محیط اثر نمیگذارم غلط است اگر این درخت جزء محیط من است من هم جزء محیط این درخت هستم آنگاه این اصل را در مورد افکار هم ناچار سرایت میدهند و تصریح هم میکنند ، که نتیجه اش همان میشود که فکر انسان هیچ اصالتی نداشته باشد میگویند هر فکری صددرصد زاییده شرایط ذهنی و عینی خودش است و غیر از این هم نمیتواند باشد ، فکر هر فیلسوفی ، فکر هر پیغمبری ، فکر هر مصلحی ، فکر هر بدخواهی و فکر هر نیکخواهی تابع شرایط ذهنی و عینی خودش است ، یعنی سوابق ذهنی هر شخص به ذهن او یک رنگ خاص میدهد وقتی که یک فکر برای او پیدا میشود