فلسفه تاریخ 1 - مطهری، مرتضی - الصفحة ٢٤١
اختیار جبر قرار بدهیم و بگوییم هر چه خودش میشود همان تکامل است
صحبتمان در بینش سازنده است که بینشی پیدا کنیم که آن بینش سازنده
باشد ، یعنی نقش ما را در تکامل [ تاریخ مشخص نماید ] چطور میشود که ما
آینده مان هیچ مشخص نباشد ، یعنی نفهمیم که کجا میخواهیم برویم [ و در
عین حال گام برداریم ؟ ! ] مثل این است که بخواهیم قافله ای را حرکت
بدهیم و خودمان ندانیم به کجا میخواهیم برویم نه مقصد را میدانیم و نه
راه را میگوییم یک قدم برمیداریم بعد خودش مشخص میشود نمیدانیم اول
راه مشخص میشود بعد قدم برمیداریم یا اول قدم بر میداریم بعد راه مشخص
میشود آخرین حرفی که میزند از همین جا ناشی شده است که بالاخره ما تکامل
را چه میدانیم ؟ میگوید : " رشد امکانات انسان " که در نهایت
برمیگردد به مسأله قدرت این نظریه ، ایرادهایی دارد که بعدا گفته خواهد
شد .
[ میگوید قوانین تاریخ به منزله قوانین طبیعت به شمار میرفت ] .
یعنی میخواستند تاریخ را با طبیعت تطبیق بدهند نه طبیعت را با تاریخ
میگوید دانشمندان قرن نوزدهم دو عمل متناقض انجام میدادند ، از یک طرف
میگفتند تاریخ ، جزئی از طبیعت است و از طرف دیگر میگفتند در تاریخ
پیشرفت است این دو با هم ناسازگار بود زیرا در طبیعت تکامل نبود ولی
در تاریخ تکامل بود بعد میگوید نظریه داروین که پیدا شد که در طبیعت هم
قائل به تکامل شد قهرا توافقی حاصل شد ولی باز هم
> چیست " هستیم جهل به خط سیر تکامل در آینده جهل به آنچه باید است نه جهل به آنچه خواهد بود ، پس ما چگونه میتوانیم بینش سازنده داشته باشیم ؟ ما قافله را میخواهیم به " نمیدانم کجا " ببریم ، هم جهل به مقصد است و هم جهل به راه .