فلسفه تاریخ 1 - مطهری، مرتضی - الصفحة ٢٥١
که روح این پیکر همان معارف و معنویات است ، مثل خود توحید و نبوت و امامت انسان بدون نبوت با فکر شخصی خودش میتواند به یک توحیدی برسد اما نه توحیدی که شایسته یک انسان است بلکه یک توحید ناقص همچنین هیچیک از توحید و نبوت بدون اینکه امامت باشد به مرحله کمال خود نمیرسند ، یعنی نبوت مکمل توحید است ، به این معنی که مبین توحید است ( البته هدف اصلی همه اینها توحید است ) و به وسیله نبوت ، آنکه روح دین است یعنی توحید کمال پیدا میکند و به وسیله امامت بیشتر پس ، از آن نظر که معنویت به آخرین حد و به اوج خود میرسد ، این طی مراحل است [ و کلمه ] " « اکملت » " [ به کار رفته است ، و ] به آن اعتبار که دستوری از دستورهای دین رسیده و این دستور که پس از دستورهای دیگر آمده ، آخرین خشتی است که در این ساختمان به کار رفته ، کلمه " « اتممت " استعمال شده است . در اصطلاح ما نیز کلمه " کمال " بنابر همین تعریف در جایی گفته میشود که یک استعداد طبیعی در یک شیء وجود داشته باشد و این استعداد ، امکان این را که به فعلیت برسد دارا باشد این امر بالقوه وقتی که به صورت طبیعی به حال بالفعل در میآید یعنی در طبیعت شیء باشد و به مرحله فعلیت برسد هر مرحله فعلیت نسبت به مرحله امکان قبلی کمال است چون همان است که به مرحله وجود و واقعیت میرسد ، یعنی قبل از این به صورت بطون و به طور مضمر و ضمنی در شیء وجود دارد ، [ و در این مرحله به فعلیت میرسد ] مثلا در یک تخم هندوانه ، بالقوه یک هندوانه واقعی وجود دارد ولی فعلیت ندارد اما وقتی که ما این تخم را کاشتیم و درست مراقبت کردیم و بعد ، از این تخم بوته ای به وجود آمد و از آن بوته چندین هندوانه پدید آمد ، این همان قوه است که به فعلیت رسیده و قهرا هر فعلیتی نسبت به قوه خودش کمال است ، چون در نهایت کمال و نقص به وجود و عدم برمیگردد کما اینکه فعلیت و قوه هم به وجود و عدم برمیگردد ، یعنی نیستیای که امکان هستی دارد تبدیل به هستی میشود .