فلسفه تاریخ 1 - مطهری، مرتضی - الصفحة ٢٠٩
اجازه میدهی که در خدمت تو باشم تا قسمتی از آنچه را که میدانی به من
جاهل بیاموزی ؟ « هل اتبعک علی ان تعلمن مما علمت رشدا »[١] آیا
اجازه میدهی دنباله رو تو باشم برای اینکه معلم من باشی به برخی از آنچه
که به تو دادهاند ؟ نمیخواهد بگوید آنچه بلدی به من یاد بده خیلی
متواضعانه میگوید " . . . از آنچه آموخته شده ای از ناحیه حق " او هم
صریح میگوید : « انک لن تستطیع معی صبرا »[٢] تو تحمل نداری ، ظرفیت
نداری به یک پیغمبر میگوید : تو تابش را نداری میگوید امیدوارم که
ظرفیت داشته باشم و بتوانم بیایم .
سوار کشتی میشوند . موسی میبیند خضر دارد کشتی را سوراخ میکند تصرف در
مال غیر بدون اذن او حرام است خلاف شرع بین است ، و علاوه بر این خطر
غرق شدن هست : « ا خرقتها لتغرق اهلها »[٣] ؟ بندگان خدا را غرق
میکنی ؟ ! خضر گفت : نگفتم تو تاب نداری ، تحمل و ظرفیت نداری ؟ !
موسی به خود آمد و گفت : انشاء الله بعد از این میآیند بیرون موسی پسر
بچه ای را میبیند بیگناه و بدون تقصیر خضر میزند او را میکشد داد موسی
بلند شد که قتل نفس بدون تقصیر و جرم ؟ ! چرا این کار را کردی ؟ ! خضر
گفت : نگفتم تو تاب نداری ؟ بعد گرسنه و تشنه وارد دهی شدند غذا
خواستند به حول و قوه الهی هیچ کس حاضر نشد لقمه ای به آنها غذا بدهد
گرسنه بیرون آمدند یک دیوار کج میبینند خضر میگوید ما باید به این مردم
خدمت کنیم ، پاچه ات را بالا بزن گل بسازیم و این دیوار را درست کنیم
موسی دید وقتی به غلام بیتقصیر رسید زد او را کشت ، این مردم بد جنس که
حاضر نیستند از مهمان پذیرایی کنند ، حال گل درست کرده که من میخواهم به
اینها خدمت کنم ! بار سوم اعتراض کرد خضر گفت : نگفتم که تو قادر به
صبر نیستی ؟ ! « هذا فراق بینی و بینک »[٤]
١ و[٢] کهف / ٦٦ و . ٦٧ [٣] کهف / . ٧١ [٤] کهف / . ٧٨