فلسفه تاریخ 1 - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٨٦
میکنند به دلیل اینکه عقیده مخالف را رد میکنند این امر در خیلی موارد پیش میآید : دو عقیده است ، انسان به اشکالات یکی توجه میکند ، به آن عقیده گرایش پیدا میکند ، در صورتی که برای اثبات یک عقیده ، اشکالات عقیده مقابل کافی نیست بلکه خود آن عقیده باید ثابت شود مؤلف میگوید : " اگر بخواهیم در تاریخ به وقایع جزئی اکتفا کنیم پس مورخ میشود " وقایع نگار " پس چنین تاریخی مفید نیست " این که محذور نشد بسیار خوب ، مفید نباشد مگر ما از اول قول داده ایم که تاریخ باید به این صورت در بیاید تا این بشود یک محذور ؟ ! مگر کسی میگوید تاریخ جز وقایع جزئی هیچ ضابطه دیگری پیدا نمیکند ؟ ! از طرف دیگر میگوید : " حال اگر تاریخ را کلی گرفتیم تاریخ زیاد انتزاعی میشود " بسیار خوب زیاد انتزاعی بشود این که حرف نشد اصل مطلب این است که ما در موارد دیگر که ضابطه کلی به دست میآوریم ، این ضابطه در واقع از چه به دست میآید ؟ اینجا آن بیانی که فلاسفه ما میکنند خیلی رساتر است میگویند ما گاهی در افرادی مشترکاتی میبینیم و ما به الامتیازهایی اولا اگر افراد از یکدیگر امتیاز نداشته باشند و صددرصد یکی باشند اصلا کثرت پیدا نمیکنند ولی در عین حال که اشیاء با همدیگر کثرت دارند گاهی میان افراد برخی گروهها یک جهت وحدتی هم هست که اگر جهت وحدت ، ذاتی بود یعنی مربوط به طبیعت آنها بود ما آنها را " نوع " واحد میشماریم مثل اینکه هیچ دو فردی از افراد انسان صددرصد شبیه یکدیگر نیستند حتی دو برادر دوقلو با هم اختلاف دارند ولی در عین حال افراد انسان وجه مشترک هایی با یکدیگر دارند که وقتی آن وجه مشترک ها را تحلیل میکنیم به یک وجه مشترک ذاتی میرسیم ، یعنی در همه اینها یک طبیعت و یک ماهیت کشف میکنیم و میگوییم این وجه مشترک و خصلتی که همه اینها دارند وابسته به آن ماهیت مشترک و آن طبیعت مشترک و آن نوعیت است به این دلیل است که در علوم میتوانیم ضابطه و قانون کلی به دست بیاوریم مثلا در تشریح و فیزیولوژی ، بدن