فلسفه تاریخ 1 - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٠٣
ما نفی میکنیم یعنی به این یک قسمتش نظر داریم که در مارکسیسم اصیل این قسمت مخصوصا مورد توجه است این است که اصل حرکت و اصل جریان حتی بر فکر هم حاکم است یعنی افکار هم مشمول این قانون هستند ، که لازمه این مطلب این است که اصول هم متغیر باشد ، زیرا قانون قوانین علمی یا قوانین فلسفی که ما درک میکنیم آن وقت قانون است که صورت کلیت به خود بگیرد مثلا در زیست شناسی جریانی که در مورد یک حیوان بالخصوص وجود دارد یک امر جزئی است ، جریانی هم که در مورد یک فرد دیگر از حیوان است یک امر جزئی است ، در مورد حیوان دیگر هم امر جزئی است ، [ اما یک قانون زیستی که کلیت دارد شامل همه این موارد جزئی میشود ] در طبیعت هیچ چیزی به صورت کلی وجود ندارد ، هر چه در طبیعت وجود دارد به صورت فردی و شخصی وجود دارد اینکه میگویند " کلی طبیعی " در خارج موجود است کلی طبیعی یعنی آن چیزی که نه کلی است و نه جزئی و الا کلی با صفت کلیت فقط در ذهن وجود دارد آنگاه ذهن انسان از اینها ( کلیها ) قوانین کلی و کلیتی را انتزاع میکند ، که این ( قانون کلی ) با صفت کلیتش در ذهن وجود دارد و به صورت کلیتش است که یک اصل است اگر بنا بشود که فکر هم جبرا مانند ماده متحول و متغیر باشد لازمهاش این است که هیچ اصل ثابتی در عالم وجود نداشته باشد و همه اصول عالم متغیر باشد چون محتوای فکر هر چه هست متغیر است ، یعنی محتوای ماده و طبیعت و از آن جمله مغز که ماده و طبیعت است متغیر است و ناچار تمام اصول علمی و تمام اصول فلسفی و تمام اصول منطقی و از آن جمله خود همین اصول فلسفی ماتریالیسم و اصول منطقی دیالکتیک ، اصول متغیری هستند که در یک زمان وجود دارند ، در زمان دیگر نمیتوانند وجود داشته باشند ، یعنی هیچ چیزی و از جمله همین اصول قهرا جاوید نیست . این یک جهت بود که گفتیم ما به این معنا هیچگاه اصل حرکت را به طوری که شامل افکار هم بدانیم قبول نداریم و این جایی است که راه جدا