فلسفه تاریخ 1 - مطهری، مرتضی - الصفحة ٢٧٦
میبرند میگویند چهره کریه واقعیت و چهره زیبای ارزشها . در این میان مؤلف حقیقت را طرح میکند که حقیقت چیست ؟ آیا حقیقت با واقعیت یکی است ؟ میگوید نه اگر گفتیم ارزشها از واقعیتها جدا میشوند پس حقیقت آن نیست آیا حقیقت یعنی ارزشها ؟ میگوید آن هم نه میگوید حقیقت عبارت است از واقعیت توأم با ارزش ، یعنی آنگاه که واقعیت یعنی " هست ) ) ها مطابق است با بایدها آن وقت است که حقیقت رخ داده مثلا ما میگوییم اینکه امیرالمؤمنین به خلافت رسید حقیقت است ، یعنی واقعیتی است توأم با آنچه باید همان واقع شد که باید واقع میشد اما اینکه معاویه خلیفه شد واقعیت کریه و زشت است ، یعنی آن چیزی واقع شد که نباید واقع بشود و آنچه باید واقع بشود واقع نشد . حال در اینجا چه بگوییم ؟ ما دچار بن بست هستیم اگر قائل به انفکاک واقعیتها از ارزشها بشویم مسأله تکامل به خطر میافتد ، و اگر به مسأله توأم بودن واقعیت و ارزش قائل شویم ، این گذشته از همه ایرادهای دیگری که درباره گذشته دارد که نمیشود گذشته را این جور تفسیر کرد که آنچه واقع شد همان چیزی است که باید واقع میشد و به احسن وجهی است که واقع شده است و باید " الخیر فیما وقع " را جاری بدانیم درباره هر چه واقع شد ، ببینیم در گذشته چه واقع شده ، بگوییم هر چه واقع شده همان بوده که باید واقع میشده و " خیر " هم همان بوده است ، الخیر فیما وقع ، آری گذشته از اینها ، نقش انسان در آینده مورد تردید قرار میگیرد که در این صورت من چه نقشی در تاریخ آینده میخواهم داشته باشم ؟ تاریخ آینده بالاخره یک واقعیتی است واقعیت ، خودش همان چیزی است که باید ، و حال آن که " انسان به خاطر ارزشها کار میکند " یعنی کوشش میکند که واقعیت را منطبق بر ارزشها و بایدها کند و آنچه میخواهد واقع بشود آنچنان واقع بشود که باید واقع بشود پس این یک بن بستی است که در اینجا ما گرفتارش هستیم . عرض کردیم نویسنده ، این مطلب را به این وضوح و روشنی طرح