فلسفه تاریخ 1 - مطهری، مرتضی - الصفحة ٧٩
که این را دیگران نفی میکنند قائل شده اند که عین همان حرکتی که در طبیعت هست در علم هست ، و این بعدها مورد ایراد دیگران واقع شده که علم را نمیشود آنچنان که طبیعت مشمول قانون حرکت است مشمول حرکت دانست دیگر که این هم خیلی مهم است تفکر خاص اینها درباب تضاد است البته این از خود هگل ناشی میشود ، و آن این است که " اضداد از درون یکدیگر بیرون میآیند " دیگر تفکر مولوی بر این جهت نیست البته او این را هم دارد : ضد از ضد بیرون میشود ، ضد اندر ضد مندمج ، و بعد مثالی میزند تا میرساند به این که از فقر دارایی پیدا میشود و از دارایی فقر . . . اینها حرفشان این است که هر چیزی در درون خودش ضد خودش را پرورش میدهد . آن نقطه اصلی در دیالکتیک هگل این است این را من مکرر گفته ام : خیلی افراد میبینند اسلام با اصل حرکت مخالف نیست ، اصل تضاد را هم تأیید میکند ، میگویند پس تفکر اسلام تفکر دیالکتیکی است نه ، تفکر دیالکتیکی صرف حرکت نیست ، بلکه همچنین شامل این اصل است که هر چیزی در درون خودش جبرا ضد خودش را پرورش میدهد ، و از این جهت جنگ اضداد را جنگ نو و کهنه میدانند ، یعنی میگویند این شیء تمایل دارد به نفی خودش ، یعنی تمایل دارد به چیزی که آن چیز نفی کننده خودش است و آن نفی کننده از درون خودش پیدا میشود ، و باز او در درون خودش نفی کننده خودش را به وجود میآورد هگل هم عین این مطلب را گفته است ، یعنی این اصل مال هگل است منتها هگل سه پایه را اینطور فرض کرده ، میگوید این شیء تمایل دارد به نفی خودش و به نقیض خودش که اینها با یکدیگر تناقض دارند و غیر قابل جمع اند ولی در آن سومی این تناقض حل میشود به این صورت که آن سومی چنین قدرتی را دارد که این دو را در آن واحد با یکدیگر جمع کند ، کما اینکه میگوید هستی که مقولاتش هم از هستی شروع میشود اولین