فلسفه تاریخ 1 - مطهری، مرتضی - الصفحة ٢٧١
میگویند مسلم است که بشر به نسبتی که در مسائل مادی پیشرفت کرده در مسائل معنوی پیشرفت نکرده است ، برخی میگویند بشر در این مسائل درجا زده ، و بعضی میگویند حتی انحطاط پیدا کرده است به هر حال این خودش یک مسأله ای است . در مسائل معنوی نیز معیار به دست دادن کار آسانی نیست که معیار تکامل چیست ؟ ممکن است شما بگویید عدالت اگر کسی آمد مسأله عدالت را یک امر نسبی تلقی کرد کما این که خود این آقایان میگویند دیگر اصلا تکامل معنی ندارد زیرا در این صورت یک چیز نسبت به یک شرایط و اوضاع عدالت است و نسبت به شرایط و اوضاع دیگر عدالت نیست ، آنگاه میگوییم این یکی کاملتر است آن یکی ناقص ، و خیلی دشوار میشود به هر حال این یک مسأله است و در اینجا میبینید که در این زمینه ها حرف حسابی ندارند . اما اگر تاریخ را نه به معنی سرگذشت عینی جامعه بشر بلکه به معنی یک علم یعنی تفسیر این سرگذشت بشر در نظر بگیریم آنگاه وقتی میگوییم " تکامل تاریخ " یعنی تکامل علم تاریخ و این ملازم با تکامل خود تاریخ نیست ، چنانکه اگر ما بگوییم در قرن بیستم علم شناخت فضا تکامل پیدا کرده ملازم با این نیست که خود فضا هم در قرن بیستم نسبت به قرن نوزدهم تکامل پیدا کرده باشد عکس مطلب هم ممکن است ممکن است موضوع علم ترقی و تکامل پیدا کند و خود علم درجا بزند یا عقب برود پس مسأله دوم مسأله تکامل علم تاریخ است . آنگاه مؤلف به این مطلب میپردازد که معیار تکامل علم تاریخ چیست ؟ مثلا به چه دلیل میتوانیم بگوییم تفسیرهایی که در نیمه دوم قرن بیستم کرده اند از تفسیرهای نیمه اول قرن بیستم کامل تر است یا تفسیر قرن بیستم از تفسیر قرن پانزدهم کامل تر است آیا همان تکاملی که در جامعه انسان میگوییم لزوما در تفسیر هم باید بگوییم ؟ ممکن است کسی این سخن را بگوید ، بگوید قهرا هر مقدار که جامعه رو به پیش میرود زمینه را برای