فلسفه تاریخ 1 - مطهری، مرتضی - الصفحة ٢٥٦
در توانایی است ولی توانایی را محدود به توانایی فنی نکردند ، مسأله توانایی اراده را مطرح کردند ، این که انسان یک اراده توانا داشته باشد که در مقابل اراده اش چیزی [ مانع نباشد ، ] یک استقامت فوق العاده و یک اراده آهنین بعضی کمال را در آزادی تفسیر کردند بعضی کمال را در برابری توصیف کردند که انسان کامل انسانی است که با انسانهای دیگر برابر باشد ، نه برده انسانی باشد و نه مالک انسانی ، پس کمال یعنی برابری ، و وقتی انسانها به برابری برسند به کمال رسیده اند . البته با قبول هر یک از اینها قهرا آن امور دیگر از بین میرود . مثلا میگویند برابری برسد بگذار آزادی از بین برود تقریبا میشود گفت که در انسان کامل مارکسیسم چنین چیزی هست ، یعنی مارکسیستها فکر میکنند آن موضوعی که انسان را ناقص میکند و به قول هگل و بعد به قول اینها " خود " انسان را از او میگیرد و با خودش بیگانه میکند مسأله مالکیت و مسأله استثمار و اینجور مسائل است ، و انسان کامل یعنی انسان به خود باز آمده ، و انسان به خود باز آمده انسانی است که نه استثمار کند و نه استثمار شود ، انسانی است که [ با انسانهای دیگر ] برابر باشد در واقع اینها به کمالی در مورد انسان قائل نشده اند ، به رفع نقصها قائل شده و گفته اند در اثر مالکیت و در اثر استثمار یک نوع کاستیها و کمبودیها در فرد پیدا میشود ، این را از بین ببریم تا برگردد به حال اول ، و این کمال است یا اگزیستانسیالیستها بیشتر تکیه شان روی مسأله آزادی و مسأله مسؤولیت است . در آن قسمتها انسان کامل را میتوانستیم مستقل از دیگران تعریف کنیم اما در اینجا وقتی ما برابری را مطرح میکنیم معنی ندارد که بگوییم انسان با خودش برابر باشد ، در واقع در رابطه اش با مجموعه باید . . . درست است . به همین جهت بود که الان عرض کردم که آنها در واقع به یک نوع کمال در انسان قائل نیستند بلکه میگویند انسان چون در