فلسفه تاریخ 1 - مطهری، مرتضی - الصفحة ٢٤٥
سود اینها خاتمه میپذیرد ، و بعد در یک حرکت جهش وار ، جامعه دگرگون
میشود و آن گروه حاکم از بین میرود و قهرا این مرحله کاملتر از مرحله قبل
خواهد بود بعد او به نوبه خود ضدش را در درون خود میپرورد و تضاد جدیدی
رخ میدهد آنها میآیند و اینها را بر میاندازند مرحله سوم از مرحله دوم
کاملتر است ، و همین طور در این فرضیه ، تراجع و انحطاط معنی ندارد ،
یعنی هر نظامی از نظام پیشین خود کاملتر و از نظام بعدی ناقصتر است .
جبرا چنین چیزی است [١] .
نظریه هایی که منکر تکامل بودند میگفتند اصلا ما دلیلی نداریم که قائل
به تکامل بشویم ولو در مجموع جامعه های بشری ، و اصولا ممکن است تاریخ
دور بزند ولی یک نظریه دیگر درباب تکامل که نظریه صحیح هم همین است و
این کتاب نیز آن را انتخاب کرده است این است که تاریخ در مجموع خودش
رو به تکامل است ولی این بدان معنی نیست که تاریخ مانند قافله ای است
که دائما قدم به قدم جلو میرود ، چون عاملش انسان است نه طبیعت ، و
انسان یک موجود آزاد و مختار است تاریخ باید در یک مسیری حرکت کند
ولی جامعه گاهی ممکن است به چپ منحرف شود ، گاهی ممکن است از حرکت
باز ایستد ( چنین نیست که باید هر لحظه حرکت کند ، ممکن است جامعه یک
مدت موقتی حالت ایستا داشته باشد ) و گاهی ممکن است برای مدتی به عقب
برگردد و مزایای کمالی خود را از دست بدهد ، ولی در مجموع ، حرکت
تکاملی دارد ، [٢] یعنی اگر مجموع حرکتها را
[١] ممکن است مارکسیستها از نظریه خود دفاع کنند که همانطور که در طبیعت فنا و اضمحلال و پیری و فرسودگی هست ، در تاریخ هم هست آن چیزی که در تاریخ نیست بازگشت به عقب است پیری و فرسودگی غیر از بازگشت به عقب است هیچ جامعه ای به دورانهای توحش اولیه برنمیگردد ولی به نیستی و سقوط میگراید . اشکال نظریه مارکسیستها این است که طبق قوانین دیالکتیک ، جایی برای پیری و مرگ نه در فرد و نه در جامعه نیست بنابراین نباید در طبیعت و در تاریخ پیری و فرسودگی و مرگ وجود داشته باشد . [٢] یعنی طبیعت حرکتش بدون وقفه و بدون برگشت و روی خط مستقیم است ، برخلاف تاریخ که همه اینها را در ضمن حرکت تکاملی خود دارد .