فلسفه تاریخ 1 - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٧٦
لذا یکی از ایرادهایی که به مارکسیسم میگیرند همین است که مارکسیسم خیلی ساده انگاری کرده ، زیرا قانون قطعی برای علوم طبیعی حتی برای بیجانها ادعا کردن که بر این بیجانها فلان قانون قطعیت دارد ، از نظر علم بیاحتیاطی است تا چه رسد در مورد جاندارها و تا چه رسد در مورد انسان و تا چه رسد در مورد جامعه انسان و تا چه رسد در مورد تاریخ جامعه انسان ، که کسی بیاید یک سلسله قوانین جزمی عرضه بدارد که من قانون تاریخ را کشف کردم ، علم اولین و آخرین تاریخ را کشف کردم ، همین است و همین نه ، این جور نیست علم متواضع تر از این است که در هیچ موردی و به طریق اولی در تاریخ ادعای جزم کند بنابراین نقطه نظرها خیلی فرق میکند : . ١ " تاریخ " علم نیست از آن جهت که به رفتار انسان وابسته است و رفتار انسان به عنوان یک موجود آزاد تحت ضابطه در نمیآید پس تاریخ و جامعه شناسی هیچکدام نمیتواند علم باشد . . ٢ " تاریخ " علم نیست از آن جهت که علم در مورد اموری است که ایستا باشد ، اموری را که در جریان است نمیشود تحت ضابطه و کلیت در آورد ، چون کأنه اینجور است که علم به منزله نشانه گذاری است و روی شیء ساکن میشود نشانه گذاشت ولی روی شیء متحرک نمیشود نشانه گذاشت ، پس تاریخ نمیتواند علم باشد مثل معروفی ذکر میکنند ، میگویند کلاغ وقتی که گردو میدزدد میرود آن را در جایی که مرز سایه و آفتاب است مخفی میکند که بعد بیاید بردارد و ببرد ، غافل از این که سایه ساکن نیست و حرکت میکند ، الان مرز سایه و آفتاب اینجاست ، یک ساعت دیگر که بیاید جای آن عوض میشود وقتی میآید هر چه میگردد پیدایش نمیکند ، زیرا روی یک امر ثابت میشود نشانه گذاری کرد ، روی یک امر متحرک نمیشود نشانه گذاری کرد .