فلسفه تاریخ 1 - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٠٦
ناخواه در تفکر اثر میگذارد ، که این ناشی از همان اصل تأثیر متقابل است وقتی که ما اصل تأثیر متقابل را تعمیم بدهیم حتی به افکار ، نتیجه اش این است که اصالت را از فکر بگیریم آنگاه فکر انسان از این جهت صددرصد حکم همان آینه را پیدا میکند که جز منعکس کردن صورتها و شکلها و اوضاعی که بر آن احاطه دارد کار دیگری برای او امکان پذیر نیست حال این راه ( راه فلسفه الهی در این باب از راه فلسفه مادی ) چگونه جدا میشود ، مسأله ای است که ما در " اصول فلسفه " طرح کرده ایم اینجا مسأله منطق طرح میشود و بعد روشن میگردد که چگونه خود این نظریه ، این منطق را نفی میکند . بشر متوجه این مطلب شده است که ذهن خطاپذیر است در این جهت ذهن مثل آینه است آینه نیز خطاپذیر است ، اگر کج یا شکسته باشد ، صورت را کج یا شکسته نشان میدهد ولی یک خصلت برای ذهن بشر شناخته شده است [ که آینه دارای چنین خصلتی نیست ] و آن خصلت خطایابی و خطاسنجی و خطا اصلاحی است ، یعنی انسان میتواند خطای خودش را بیابد و بعد با معیارهایی آن خطاها را اصلاح کند از این جا منطق به وجود آمده آینه دیگر این کار را نمیتواند انجام دهد آینه خطا میکند ولی چون موجود " خودآگاه " نیست [ نمیتواند خطای خود را اصلاح کند ] . یکی از فرقهای آینه و ذهن این است که ذهن خودش را مییابد ولی آینه خودش را نمییابد ، خودش را منعکس نمیکند فرق دیگر آینه و ذهن این است که آینه که خطا میکند ، نه به خطای خودش آگاه است و نه میتواند خودش خطای خودش را اصلاح کند ، حال اگر به وسیله آینه دیگر بشود اصلاح کرد باز انسانها هستند که اصلاح میکنند ، خودش این خصلت را ندارد ، ولی ذهن انسان میتواند خطاهای خودش را اصلاح کند که " منطق " کوششی است برای این کار ، یعنی برای اصلاح قسمتی از خطاها نه همه خطاها ، چون منطق ( منطق صورت یا منطق ارسطو ) اصلاح