فلسفه تاریخ 1 - مطهری، مرتضی - الصفحة ٢٩١
بعد ذهن میرسد به مرحله ای از رشد که منعطف میشود به خودش یعنی
نورافکنش متوجه خودش میشود به گونه ای که حتی متوجه خود نورافکن هم
میشود که این در " مسأله اندیشه " یکی از مسائل فوق العاده عجیب است
که اکنون جای بحثش نیست یک وقت در بحث " خدا در اندیشه انسان " ما
بحثی [ در این باب ] کردیم که یادداشتهایش را دارم ، یک وقتی باید [
تنظیم نمایم ] غرض این است که آنگاه انسان میداند ، و همچنین میداند که
میداند ، یعنی نورافکنش متوجه خودش هم میشود .
پس این دو حالت است : انسان ابتدایی یا انسان جاهل بسیط تعلیم و
تربیت ندیده یا یک کودک خیلی چیزها را میداند این کودک به پدرش آگاه
است ، به مادرش آگاه است ، به اندام خودش آگاه است ، به لباسش آگاه
است اما به این که آگاه است آگاه نیست نویسنده نام این مرحله را "
آگاهی از آگاهی " میگذارد اینها دلشان میخواهد که این را به خودشان
نسبت بدهند میگوید " آگاهی از آگاهی " از دکارت شروع شده چون دکارت
گفته است من میاندیشم پس هستم یعنی توجه پیدا کرده به اندیشه خود (
توجه به اندیشه یعنی اندیشه کردن اندیشه ) و اندیشه کرده است درباره
اندیشه خود و از این خواسته است استدلال کند که من هستم ، پس این آگاهی
مرکب یعنی آگاهی به خود از دکارت شروع شده .
این ، حرف مهملی است مسأله " آگاهی از آگاهی " اقلا هزار سال و شاید
چند هزار سال قبل از دکارت بوده است ، زیرا همین برهان دکارت را
دیگران ذکر و رد کردهاند .
به هر حال میگوید پس این یک رشد آگاهی است قبل از دکارت آگاهی
انسان به طبیعت بود ولی از دوره دکارت آگاهی انسان به آگاهی شروع شد و
افق آگاهی گسترده تر گردید [١] . بعد میگوید باز دوره دیگری
[١] مرحله دکارتی مرحله آگاهی و آگاهی از آگاهی است برای نفس آگاهی ( بعد جدید بعد دوم به عقل ) .