فلسفه تاریخ 1 - مطهری، مرتضی - الصفحة ٢٩٤
ناخواه آگاهیش آگاهی صادقی است و نمیتواند غیر از این باشد [١] آنگاه
این امر با مسأله آگاهی اکتسابی ، تعلیم دادن ، آگاه کردن و اینجور مسائل
سازگار نیست و لهذا خود مارکس هم اصلا دنبال اینها نرفته از نظر مارکس
کشف قوانین دیالکتیکی طبقاتی عینا مانند کشف اجزاء طبیعت و مانند کشف
قانون جاذبه است کشف قانون جاذبه یعنی چه ؟ یعنی ما چیزی را کشف کرده
ایم که باید صددرصد تابع آن باشیم و هیچ نمیتوانیم آن را تغییر بدهیم چون
واقعیتی است که وجود دارد تغییر دادن ما در این حد است که خودمان را از
مسیرش خارج کنیم نه بیشتر وقتی قانون جاذبه هست پس اگر من روی این
پشت بام پایم را کج بکنم به حکم قانون جاذبه به زمین میافتم ، سرم
میشکند ، پایم میشکند ، پس این کار را نمیکنم اما دیگر در خود این
طبیعت من نمیتوانم کوچکترین تغییری بدهم و او کار خودش را به طور طبیعی
و خودکار انجام میدهد همین طور که از نظر زیست شناسی ، طبیعت ، تکامل
خودش را ناآگاهانه و به طور خودکار انجام داده است تکامل تاریخی و
اجتماعی هم به طور خودکار صورت میگیرد [٢] . لازمه حرف مارکس این
است مثلا اگر گفتیم انسان نیز حلقه ای است که بعد از او حلقه دیگری
خواهد آمد ، این خود بخود صورت خواهد گرفت چه ما بخواهیم و چه نخواهیم
او چنین حرفی زده که عبارتهایش را که این کتاب نقل کرده است خواهیم
خواند .
قهرا از نظر مارکس " روشنفکر " یعنی گروه وابسته به طبقه کارگر ، نه
طبقه جوان در مقابل طبقه کهنسال ، یعنی مفهوم نسلی ندارد ، و نه طبقه
تحصیلکرده در مقابل طبقه بیسواد ، مفهوم فرهنگی هم ندارد ، صرفا مفهوم
[١] از نظر مارکس آگاهی کسب کردنی نیست ، بستگی به وضع طبقاتی دارد ، پس تعلیم و تربیت و آگاهی بخشی معنی ندارد . [٢] از نظر مارکس عمل تکامل اجتماعی نظیر عمل تکامل زیستی است ، یعنی جبری است ( پس تکلیف " فلسفه تغییر جهان است نه تفسیر جهان " چه میشود ؟ ! )