فلسفه تاریخ 1 - مطهری، مرتضی - الصفحة ٢٥٢
بنابراین ما تکامل جامعه را اینجور میتوانیم تعریف کنیم : [ به فعلیت
رسیدن ] استعدادهای فطری ای که در جامعه هست و میتواند به مرحله فعلیت
برسد با کشف استعدادها فعلیت را میتوان به دست آورد کما اینکه با
شناخت فعلیت گاهی استعدادها [ کشف میشود ] [١] البته این را ما به
طور جزم نمیگوییم که همیشه قبلا ( قبل از مرحله فعلیت ) قوه و امکان را
میتوان به دست آورد و از امکان ، فعلیت را ، زیرا گاهی تشخیص آن خیلی
مشکل است ، و گاه انسان در خودش استعداد یک امری هست و خودش از
استعداد خودش بیخبر است ، بعد که حادثه ای پیش میآید ، این استعداد ،
خودش را نشان میدهد ، یعنی به مرحله ای از فعلیت میرسد و تازه انسان
وجود این استعداد را و در واقع خودش را کشف میکند ، و کمتر کسی است که
[ قبل از آنکه دست به کاری بزند استعداد خود در آن کار را دریابد ، ]
مثلا یک نویسنده قبل از اینکه دست به نویسندگی بزند استعداد خودش را در
نویسندگی کشف نمیکند بلکه همین قدر که دست به قلم میبرد میبیند که
استعداد دارد .
بنابراین ، تعریف تکامل روی این حسابها تا اندازه ای روشن میشود ولی
کشف این مطلب که کمال انسان در چیست و کمال جامعه انسان در چیست ،
میتوان گفت که این ، مسأله ای است که هنوز درباره آن لااقل وحدت نظر
پیدا نشده است این است که مسأله تکامل خیلی مشکل میشود اصلا ما چرا بحث
را روی جامعه ببریم ، از اول روی خود انسان و فرد ببریم که ساده تر هست
[٢] . در این صورت نیز هنوز نظریه واحدی در جهان
[١] آیا به وسیله کشف استعدادها میتوان فعلیت آینده را شناخت ؟ آیا به وسیله شناخت فعلیت ، استعداد کشف میشود ؟ انسان نمیتواند بدون تجربه و عمل استعداد خود را کشف کند ، در عمل غالبا خود را کشف میکند ، ولی انسان با یک جرقه عملی میتواند میزان استعداد خود یا دیگری را کشف کند . ( داستان بوعلی و بهمنیار و خواستن آتش از همسایه ) . [٢] همان اشکالی که در شناخت انسان کامل و معیارهای آن هست ، به طریق اولی در شناخت جامعه کامل هست .