فلسفه تاریخ 1 - مطهری، مرتضی - الصفحة ٤٢
حکمفرماست . گفتیم ترکیب جامعه نوعی ترکیب است که با ترکیبهای دیگر
شباهت ندارد ، مختص به خودش است ، ضمن اینکه افراد استقلال دارند در
حدی که حتی میتوانند بر ضد این اندام قیام کنند ، در عین حال یک روح بر
جامعه حکمفرماست که افراد و اجزاء را در خدمت خود دارد ، یعنی واقعا نه
مجازا هر فردی حکم یک سلول را دارد ، که این همان مسأله شخصیت جامعه
است که عرض کردیم ما باید این را مستقل بحث بکنیم چون قطع نظر از
حرفهای امروزیها این مسأله مورد بحث بوده که آیا قرآن برای جامعه شخصیت
قائل است یا شخصیت قائل نیست ؟ همان مسأله حیات اقوام است که اقوام
زندگی دارند : « لکل امة اجل »[١] امت به خودی خود حیات و عمر دارد
، و پایان و اجل دارد ، که این در میان جامعه شناسان جدید هم نظریه خیلی
قویی هست و دور کهیم معروف نظریه اش درباب جامعه همین است ، معتقد
است که جامعه از خودش یک تشخص دارد ، از خودش یک حیات دارد ، از
خودش روح دارد و از خودش اصالت دارد ، منتها تا حدی پیش میروند که
میگویند اصلا فرد امر اعتباری است ، فقط جامعه است و فرد نیست اینها
برخلاف کسانی که فرد را اصیل و جامعه را اعتباری میدانند و در واقع برای
جامعه هیچ حکمی قائل نیستند ، جامعه را اصیل میدانند و فرد را اعتباری
البته در این حد که حرفشان درست نیست ولی تا آن مقدار درست است .
حال اگر اینطور باشد حرف هگل هم میتواند تا این حد درست باشد که
جامعه به اعتبار اینکه خودش یک حیات دارد میتواند متکامل باشد چون یک
شخصیت است ، امر اعتباری نیست و افراد به منزله سلولهای بدن جامعه
هستند در یک اندام دائما سلولها عوض میشوند ولی آنکه اصالت دارد خود
آن اندام است که باید باقی بماند و باقی میماند اگر این حرف را بگوییم
، جامعه به حسب سرشت خود متکامل است ، جامعه یک سرشت
[١] یونس / . ٤٩