فلسفه تاریخ 1 - مطهری، مرتضی - الصفحة ٣٠٠
چنین میکردند ما هم باید چنین کنیم ، مگر میشود چنین نکرد ؟ ! رسم است در طبقات ضعیف [ از نظر فکری ] این حرفها هست تا میگویی فلان کار را نکن ، میگوید " آقا رسم است دیگر " مثلا در عروسی یا عزایشان تا یک چیزی میگویی میگوید " آقا رسم است دیگر ، رسم را که نمیشود کاری کرد " در طبقه متجدد نیز " مد " یعنی رسم جدید مطرح است او هم تابع رسم و سنت است ، این هم تابع رسم و سنت در این که هر دو اسیر سنتها هستند فرقی نیست منتها او به سنت کهن چسبیده ، این به سنت جدید ، و هر دو اسارت است . میگوید : " این مرحله آزادی به آنجا رسید که انسان سنتهای کهن را برای خودش کافی ندید و تصمیم گرفت که خود ، آگاهانه برای خود وضع قانون کند " یعنی با به کار بستن عقل ببیند این سنتهایی که وجود دارد درست است یا درست نیست بعد قوانین را بر اساس آنچه که عقل تشخیص میدهد و میپذیرد قرار بدهد این هم یک مرحله از آگاهی . بعد میگوید : " انتقال از قرن هجدهم به دنیای کنونی ، طولانی و تدریجی بود فیلسوفان مبرز این تحول ، هگل و مارکس بودند و عقاید هر کدام از یکی از مکاتب فکری دوگانه الهی و عقلی سرچشمه میگرفت ریشه افکار هگل در قوانین آسمانی متمدن و قوانین عقلی استوار بود روح جهانی هگل با یک دست پروردگار و با دست دیگر عقل را محکم چسبیده است " . میگوید که فیلسوفان مبرز اینها این دو نفر هستند که استاد و شاگرد میباشند : هگل و مارکس میخواهد بگوید که گرایش هر دوی اینها به قوانین عقلی است ، یعنی اینها گرایش به عقل پیدا کردند ، گرایششان هر چه بیشتر به عقل شد و قهرا این گرایش به سوی آگاهی بود با این تفاوت که گرایش هگل گرایش الهی و عقلی است [ و گرایش مارکس گرایش صرفا