فلسفه تاریخ 1 - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٤٢
آزادی فرد ، اختیار فرد و نقش فرد قهرا به کلی از میان میرود و فقط جامعه است که نقش دارد ، نقش اصیل از آن جامعه است و بس ولی بنابر نظریه اصالت فرد به آن معنا که عرض کردیم افراد هستند و هر فردی به فراخور شخصیت خودش [ نقش دارد ، ] جامعه هیچکاره است نظر سوم این است که در عین اینکه جامعه واقعا مرکب است ، ولی این ترکیب با ترکیبهای دیگر فرق میکند ، یعنی اینچنین نیست که شخصیت فرد به کلی نابود شده باشد آنچنان که در مرکبات طبیعی شخصیت عناصر اولیه دیگر هیچ نقشی ندارد ، بلکه در عین اینکه جامعه یک شیء مرکب هست ، عناصر تشکیل دهنده جامعه از نوعی شخصیت و آزادی و استقلال بهره مندند که این میشود اصالت فرد در عین اصالت جامعه و اصالت جامعه در عین اصالت فرد ، نه اینکه آیا فرد اصیل است و جامعه انتزاعی ، یا جامعه اصیل است و فرد انتزاعی ؟ ! این نظریه سوم بعدها خیلی به درد میخورد . نظریه هگل که مکرر گفته ایم منطق مارکسیسم از او گرفته شده است تقریبا یک نظریه اصالت اجتماعی است با یک خصوصیت خاصی که بعد عرض میکنیم مارکسیسم بنایش بر اصالت جامعه است این است که مسلک مارکسیسم یک مسلک جبر اجتماعی است منتها چون زیربنای تشکیلات جامعه را اقتصاد میداند ، جبر اجتماعیاش برمیگردد به جبر اقتصادی ، و از بس که در مسأله اصالت جامعه افراط شد نظریات جدیدی که در اروپا پیدا شده است [ اصالت فردی است ] همین نظریه اگزیستانسیالیسم ، نوعی احیاء اصالت فرد است در مقابل جامعه ، که سارتر و دیگران اینهمه تکیه کرده اند روی اختیار و آزادی انسان و اینکه انسان خودش ماهیت خودش را میسازد نه جامعه و نه عامل دیگر البته آن به یک شکل افراطی باز از این طرف رفته ، ولی این افراط نتیجه آن تفریط است . بنابر اینکه ما برای جامعه اصالت قائل باشیم چه اصالت به آن شکل جبری ، و چه به شکلی که با آزادی انسان منافات نداشته باشد یک مسأله