فلسفه تاریخ 1 - مطهری، مرتضی - الصفحة ٢٧٥
است با آنچه باید " پس در واقع تکامل را انکار کرده ایم ، یعنی میگوییم " کامل " آن چیزی است که باید ، این چیزی که هست ناقص است ، پس این تکامل نیست اگر بگوییم " آنچه هست مساوی است با آنچه باید " معنایش این است که آنچه باید همان چیزی است که همیشه وجود پیدا میکند . آنگاه مسأله بایدها که مسأله ارزشهاست و در واقع مسأله این است که انسان تاریخ را به سوی آنچه باید رهبری کند و نگذارد تاریخ به سوی آنچه خود به خود پیش میرود برود مطرح میشود که تکلیف آن چه میشود ؟ مسأله رهبری انسان تاریخ را و نقش انسان در تاریخ معنایش این است که انسان میخواهد تاریخ را به خود وانگذارد ، میخواهد تاریخ را آنچنان که باید رهبری کند ، یعنی جلو سقوط تاریخ را در آنچه که هست و واقعیت است بگیرد پس مسأله " باید " غیر از مسأله " واقعیت " و " هست " میشود در گیاهان میشود این سخن را گفت که آنچه باید ، همان چیزی است که واقع میشود و هست فرضا در آن موارد کسی [ این سخن را ] بگوید ، در تاریخ انسان خیلی مشکل است این سخن را انسان بگوید . وقتی که جریان شهریور ٢٠ پیش آمد سید یعقوب انوار که خودش جزو افراد دوره قبل بود گفت " الخیر فیما وقع " این " الخیر فیما وقع " به یک اعتبار حکم به تساوی آنچه باید است با آنچه هست از طرف دیگر خود " الخیر فیما وقع " یک منطقی دارد ، آن را هم نمیشود از دست داد ، و لهذا گفتم این بحث خیلی وسیع تر از حد بحث اینها میشود . در اینجا نویسنده سه چیز را طرح میکند ، یکی واقعیت ، دیگر ارزشها و سوم حقیقت میگوید که واقعیت همان چیزی است که وجود دارد ارزشها یعنی بایدها ، آنچه که باید باشد البته آنچه باید باشد همان چیزی است که چهره ای زیبا دارد و خوب است باشد ولی اگر گفتیم واقعیت غیر از بایدها و غیر از ارزشهاست بدین معنی است که آنچه وجود دارد کریه و زشت است و نباید وجود داشته باشد این است که امروز اسم واقعیت را که