فلسفه تاریخ 1 - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٠٩
است . گذشته از دلایل دیگری که میتوان بر ضد این مطلب اقامه کرد ، خود این دلیل که اکنون عرض کردیم که روی این حساب اصلا منطق ، دیگر در دنیا غلط است ، بلکه اساسا صحیح و خطا در دنیا غلط است ، [ برای رد این مطلب کافی است ] اینها مجبور شدند که مسأله حقیقت نسبی و خطای نسبی را که ما در " اصول فلسفه " طرح کرده ایم مطرح کنند ، و ما در آنجا گفته ایم که این به هیچ وجه قابل توجیه نیست ما یا باید مسأله خطا و حقیقت را بدون مسأله نسبیت [ در نظر بگیریم ] یعنی برای ذهن آن ارزش را قائل باشیم که بدون مسأله نسبیت ، خطا و حقیقت را درک میکند ، و یا اگر همین قدر گفتیم خطا نسبی و حقیقت نسبی است ، دیگر ذهن را از اعتبار انداخته ایم به علاوه ، " حقیقت نسبی است " یعنی چه ؟ اگر حقیقت نسبی باشد ، کاخ نشین آنچه فکر میکند حقیقت است ، چون [ مطابق این نظریه ] معنی " حقیقت " مطابقت با واقع و نفس الامر نیست بلکه مطابقت با شرایط محیط است و آن با شرایط محیط او منطبق است و او آینه ای است که شرایط خودش را خوب منعکس میکند آن آدمی هم که در ویرانه نشسته حرفش حقیقت است ، زیرا او هم شرایط خودش را بازگو میکند و درست بازگو میکند طبق این منطق ، کسی که در کاخ است نمیتواند مانند یک ویرانه نشین اظهار نظر کند اگر چنین چیزی ممکن بود نظر او خطا بود ، ولی چنین چیزی ممکن نیست یک ویرانه نشین هم نمیتواند مانند یک کاخ نشین قضاوت کند اگر ممکن بود ، قضاوت او خطا بود ولی طبق فرض اینها چنین چیزی محال است البته عملا خلافش پیدا شده ، ولی ما طبق فرضیه اینها سخن میگوییم . بنابراین ، مسأله ای که خیلی باید به آن توجه کرد ، مسأله انسان است همیشه انسان و خدا با هم نفی میشوند و با هم اثبات میشوند ، یعنی هر جا که شما دیدید خدا نفی شده است ، انسان به نحوی نفی شده است نگاه نکنید به شعارهای آن مکتب که از انسانیت دفاع میکند ما خیلی مکتبها داریم که شعارشان ، شعار دفاع از انسانیت است ولی اصولشان ضد انسانی