فلسفه تاریخ 1 - مطهری، مرتضی - الصفحة ٩٤
صدمه میزند پس بد است . اگر ما تمام انبیاء و اولیاء را بکشیم انقلاب یک قدم پیش میرود ، پس خوب است و لهذا اینها در آن فرضیه " اصلاح یا انقلاب " مخالف اصلاح اند ، میگویند اصلاح ، انقلاب را به تأخیر میاندازد ، پس اصلاح [ بد است ] قائل به اخلال هستند ، میگویند نابسامانی موجه است چون نابسامانی تضاد و کشمکش را بیشتر میکند ، وقتی کشمکش بیشتر شد جنگ و مبارزه شدیدتر میشود و انقلاب سریعتر انجام میشود بنابراین ، این حرفها اساسا در این منطق درست نیست . اگر این صحیح نباشد ، اصل تضاد چگونه میتواند اثبات وجود کند ؟ [ از نظر آنها ] این یک جریانی است در طبیعت ، و مربوط به انسان تنها نیست اصلا طبیعت جریانش این است که همیشه به سوی ضد خودش تمایل دارد این دیگر لازمه طبیعت است ، جامعه هم به عنوان یک واحد طبیعی اینطور است ، همیشه در درون خودش ضد خودش را میپروراند . آخر ضد چگونه میتواند اثبات وجود کند و آن را به زبان خودش نگوید ؟ به زبان خودش میگوید . لذا آنها هم میگویند ما به زبان خودمان میگوییم وقتی میگوید سرمایه دار بد است . . . . سرمایه دار هم میگوید تو بدی ولی این فلسفه ، این است که سرمایه دار اصلا وجدانش همین است ، واقعا اینجور فکر میکند که این بد است و باید هم همین طور فکر کند سخن این است نمیگوییم که نمیگوید " بد " بلکه میگوییم که میگوید مفهوم " خوب است " و " بد است " هیچگاه از یک مقام آزاد نیست حرف دیگران این است که انسان یک وجدان آزاد دارد ،