فلسفه تاریخ 1 - مطهری، مرتضی - الصفحة ٥٣
« هو الذی ارسل رسوله بالهدی و دین الحق لیظهره علی الدین کله »[١] . به
دلیل " هدی " بودن آن باقی میماند " هدی " یک واقعیت است "
راهنمایی " یعنی راهی وجود دارد او آن راه را نشان میدهد نه راه را خلق
میکند او که راه را خلق نمیکند هادی است هادی یعنی راهنما ، یعنی راهی
را که در ذات خودش وجود دارد نشان میدهد نه اینکه راهی وجود ندارد راه
را خلق میکند ، و به علاوه روش او روش حق و حقیقت ( در مقابل پوچ )
است ، به راهی نمیبرد و آئینی نمیدهد که آخرش دست خالی و پوچی باشد ،
حق است و واقعیت .
بنابراین [ نظریه تأثیر نوابغ ] اگر به آن معنا بخواهد باشد مسلم حرف
پوچی است ولی اگر به این معنا در نظر بگیریم بدون شک [ سخن درستی است
] ما نمیخواهیم نوابغ را تنها عامل بدانیم و بگوییم فقط نوابغ هستند که
سازنده تاریخ و جامعه میباشند ، ولی بدون شک نوابغ نقش بسیار بسیار
اساسی داشته اند ، فوق العاده هم نقش داشته اند منتها مارکس و پیروانش
نمیخواهند به عوامل زیستی و این حرفها توجه کنند ، میگویند خود نابغه
محصول شرایط تولید است ( چون استقلال را از انسان میگیرند ) این اندیشه
را نابغه از کجا پیدا کرد ؟ الهامی است که وضع اقتصادی به او کرده همین
طور که نابغه مثل غیر نابغه در یک شرایط خاص طبقاتی زندگی میکند و
نمیتواند غیر از این باشد ، همچنین نمیتواند غیر از آنچه که شرایط
اجتماعی و زندگی اقتصادی و پایگاه طبقاتیش به او الهام میکند فکر کند و
بیندیشد بنابراین نابغه دیگر نبوغی ندارد ، یعنی باز انسان را از اصالت
میاندازند ولی آن نظریه میگوید : خیر ، انسان یک اصالتی دارد که میتواند
مافوق طبقه اش بیندیشد ، بر ضد طبقه خود و بر ضد فرد خودش نیز قیام کند
به هر حال نظریه تأثیر نوابغ را نمیشود به کلی رد کرد و گفت نابغه و غیر
نابغه یکی است و همه مردم یکجورند مثلا آیا نادر در تاریخ این
[١] توبه / ٣٢ و . ٣٣