فلسفه تاریخ 1 - مطهری، مرتضی - الصفحة ٢٤٣
منتهی میشوند به جامعه های سوسیالیستی ، و جامعه سوسیالیستی هم به نهایت
خودش که جامعه کمونیستی و جامعه بیطبقه است منتهی میشود که در آنجا
دیگر نه طبقه ای هست و نه دولتی وجود دارد آنگاه سؤال میشود که بعدش چی
؟ ناچارند برای تاریخ پایانی قائل شوند و پایان قائل شدن برای تاریخ بر
خلاف اصول مارکسیستی است که مطابق آن ، حرکت لازمه ذاتی طبیعت و تاریخ
است ناچارند برای تاریخ یک حالت ایستا قائل شوند و علتش همان مسأله
تضاد است چون اینها عامل حرکت را همان تضاد میدانند وقتی که جامعه رسید
به مرحله بیتضادی و بیطبقاتی ، عامل حرکت از بین میرود عامل حرکت که از
بین رفت جامعه بیحرکت میشود .
ولی طبق آن نظریه هایی که قائل به این هستند که تضاد آهنگ حرکت را
تندتر میکند اما علت اصلی حرکت تضاد نیست بلکه حرکت نتیجه یک میل
درونی و ذاتی در همه اشیاء است که میل به تکامل دارند و بنابراین اگر
جامعه به حد بیطبقه برسد نیز " خیر " ( « فاستبقوا الخیرات »( ١ "
مسأله ای است که باز پیش روی جامعه است ، مطابق آن نظریه ها جامعه ها
میرسند به مرحله ای که فقط در خیرات بر یکدیگر پیش میگیرند بدون اینکه
مسأله تضاد یا تنازع در کار باشد [٢] .
[١] بقره / . ١٤٨ [٢] مسأله پایان یا غایت ، یا کمال تاریخ ، مسأله جالبی است ، نظریه مؤلف که در صفحه ٢٩ گذشت ، اگرچه انتقاداتی داشت ولی از یک اشکال فرار کرده بود و آن اشکال ، بن بست در حرکت تاریخ است ولی نظریه مارکسیسم اگرچه آن ایرادها را کمتر داشت ولی دچار نظریه بن بست در حرکت تاریخ میشود ، چون رسیدن به جامعه بیطبقه ، رسیدن به جامعه بدون تضاد است و طبق اصول دیالکتیک رسیدن به جامعه بیتضاد رسیدن به به سکون و مرک است تنها نظریه الهی است که میتواند حرکت انسان را به سوی خیرات لایتناهی معنوی توجیه نماید مسأله " یا اهل یثرب لا مقام لکم
" است فرضا انسان برسد به مساوات کامل ، تعاون ، ایثار ، عدالت ، ارزشهای خودکار اخلاقی ، و به قول آقایان یگانگی نیکی ، زیبایی ، راستی ، آیا قرنها و صدها قرن در یک مرحله توقف خواهد کرد ؟ !