فلسفه تاریخ 1 - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٥٨
قبول نداشته باشد . او برخی تمایلات مارکسیستی دارد . نشان میدهد . ولی
مطلب این است .
بعد میگوید : " این عنصر فریبنده طبیعت انسانی آنقدر از قرن به قرن و
کشور به کشور تغییر کرده که مشکل میتوان آن را جز پدیده ای تاریخی متأثر
از شرایط و حدود اجتماعی موجود به حساب آورد " یعنی حرف شما میشود در
مورد فطرت .
بله همین است این ضد آن حرف است ما این حرفش را به همین جهت قبول
نداریم ما در مسأله جامعه و فرد گفتیم که در اینجا اصالت فرد است در
عین اصالت جامعه معنایش این است که قسمتی از شخصیت انسان نه آن جنبه
جسمانی که جنبه به اصطلاح بیولوژیک دارد اصالتهای فطری است که اینها به
دست خلقت صورت گرفته و تغییر پذیر هم نیست : « فطرش الله التی فطر
الناس علیها لا تبدیل لخلق الله »[١] و بر روی این است که تأثیرات
اجتماعی پیدا میشود مثلا حال در غیر مسأله دین و مذهب در انسان به طور
فطری غریزه علم جویی وجود دارد این یک حالت روحی معنوی فطری است ،
یعنی جویندگی علم را جامعه به انسان نداده است طبق نظریه اینها انسان در
ذات خودش یک موجود بیتفاوتی است ، حتی تمایل به علم را هم محیط به او
میدهد و این عشق را هم محیط برای او میآفریند ولی طبق نظریه فطری چنین
نیست ، در انسان اساسا میل به جویندگی ، کاوشگری و عقب زدن پرده جهالت
و نادانی ، یک میل طبیعی است ، فورانی است که از درون انسان همیشه
میجوشد ، و یک اصل علمی است ، ولی این که این میل چگونه باید هدایت
شود به جامعه مربوط است مثلا در محیطی که جامعه در مرحله ای است که در
آن فقط مکتبخانه وجود دارد و در مکتبخانه هم فقط میآیند از الفبا و الف
زبر ان و الف سرگردان و ابجد سخن میگویند او قهرا غریزه اش به این شکل
ارضاء و اشباع میشود و در
[١] روم / . ٣٠