فلسفه تاریخ 1 - مطهری، مرتضی - الصفحة ١١٩
تو هم که آمدی مرا از چنگال گرگ نجات دادی به خاطر من نبود ، بجای گرگ ، تو میخواستی مرا بخوری این فلسفه میگوید مسأله این است که من هم هر چه میگویم صلح ، من هم هر چه میگویم انسانیت ، من هم هر چه میگویم حمایت از [ محروم و مظلوم ] ، دروغ میگویم ، زیر حرفهای خودم مطامعی دارم اینها [ در پاسخ به این اشکال ] چه میگویند ؟ آیا نمیگویند مطامع اقتصادی برای خود آنهاست نه برای ما ؟ " برای آنها باشد نه برای ما " یعنی از نظر من جنبه اخلاقی دارد ، وقتی که من ایثار میکنم و به دیگری میدهم برای او جنبه اقتصادی دارد ولی برای من جنبه اخلاقی دارد ، من از خود میبرم و به او میدهم ، در حالی که این فلسفه میگوید اصلا این حرف معنی ندارد . به همین جهت چون ایمان به فلسفه شان دارند میروند سراغ کارگرها و طبقه دهقان که از این رشد محروم اند یعنی واقعا تحمیق میشوند . تعجب این است که طبقه به اصطلاح روشنفکر ، یا باید گفت نیمه روشنفکر ، یعنی طبقه دانشجو [ فریب شعارهای اینها را میخورند ! ] این یک حقیقتی است مولوی شعرهایی دارد راجع به " نیم ها " که من خیلی اوقات فکر کرده ام مقاله ای تحت عنوان " نیم ها " بنویسم که خیلی چیزها وجود ناقصش خطرش بیشتر از عدم محض است میگویند غزالی راجع به علم این حرف را زده و گفته است : " هر چیزی وجود ناقصش به از عدم محض است مگر علم که وجود ناقصش بدتر از عدم محض است " و این ریشه اش هم معلوم است ، آدمی که هیچ عالم نیست ، چون میداند عالم نیست لااقل در مقابل عالم تسلیم است ، مثل کسی که طبیب نیست و میداند که طبیب نیست ، دیگر لااقل در مقابل طبیب تسلیم است و در نتیجه از وجود طبیب بهره میبرد ، ولی نیمچه طبیب چون خودش را طبیب میداند