فلسفه تاریخ 1 - مطهری، مرتضی - الصفحة ٩٣
اختیار و باید و نباید نیست انسان هم در این فلسفه آنچنان وجدانش منفعل است و آنچنان وجدانش حالت انعکاسی و تبعی دارد که نمیتواند جز مطابق شرایط محیط فکر کند و جز این چارهای ندارد . بنابراین مارکسیستها گاهی سخنانی میگویند که با فلسفه شان جور در نمیآید مثلا میگویند : " آن شخص بیشرمانه چنین کرد " [ باید به آنها گفت ] در فلسفه شما اساسا این حرفها غلط است ، اصلا ملامت کردن غلط است ، یک سرمایه دار را انسان بیاید ملامت کند که " تو چرا استثمار میکنی ؟ " تو که میگویی انسان در کاخ و در کوخ دو جور فکر میکند ، یعنی من که آقای مارکس هستم اگر مرا در کاخ بگذارید یک آدمم ، در کوخ بگذارید آدم دیگری هستم ، یعنی اگر مرا بجای سرمایه دار بگذارند ، مثل سرمایه دار فکر میکنم ، سرمایه دار را هم بجای من بگذارند مثل من فکر میکند ، من بجای او باشم جبرا مثل او فکر میکنم ، او هم بجای من باشد جبرا مثل من فکر میکند ، بنابراین نه کار من تحسین دارد و نه کار او ملامت و لهذا اینکه اینها گاهی چنین سخنانی میگویند که مثلا حق با این است ، [ با فلسفه شان سازگار نیست ] خود مارکس هیچ حرفی از عدالت ، باید و نباید و اخلاق نمیزند ، این نکته را میفهمد ، میگوید این حرفها معنی ندارد و واقعا هم در فلسفه او معنی ندارد بنابراین اخلاق در این مکتب چه خواهد بود ؟ میگوید " هر چه که به انقلاب کمک کند " یعنی یک جریان تکاملی جبری را میبیند البته وقتی اختیار نباشد اخلاق اساسا غلط است و معنی ندارد ، وقتی جبر باشد اصلا اخلاق از ریشه غلط است ولی چون نمیتوانند اخلاق را نفی کنند میگویند " اخلاق کمونیستی " یعنی هر چه که بسوی انقلاب باشد ، خوب و بد ما در همین یکی خلاصه میشود ، دیگر مفاهیم راستی ، درستی ، امانت ، حق شناسی ، حق ناشناسی و غیره حرف مفت است ، این کار به آن آینده کمک میکند [ پس خوب است ] ، مثل این که بگوییم کود به رشد این گیاه کمک میکند یا نه ؟ کمک میکند ، پس خوب است این کار هم به انقلاب کمک میکند پس خوب است ، به انقلاب