فلسفه تاریخ 1 - مطهری، مرتضی - الصفحة ٩٢
میکنند و حتما تکامل یافته تر هستند بگذارید مسأله دیگری را هم عرض کنم . در منطق مارکسیستها کلمه " حق و ناحق " و " باید و نباید " به آن معنا معنی ندارد ما در منطقهای خودمان این حرف را به کار میبریم ، میگوییم : ( ( انسان باید طرفدار فلان گروه باشد ، نباید طرفدار فلان گروه دیگر باشد " ، ( ( این کار خوب است و آن کار بد است " این با منطق کسانی جور در میآید که انسان را محکوم یک جبر خاص زندگی نمیدانند ، یعنی در مورد یک موجود آزاد است که باید و نباید معنی دارد که این را انتخاب کن نه آن را مقاله ششم " اصول فلسفه " بر اساس همین است که مفهوم خوبی و بدی ، و حسن و قبح و باید و نباید ، اینها از کجا و چگونه پیدا شده اند ؟ در منطق اینها اصلا وجدان انسان خواه به آن علت روانشناسی و خواه به آن علت اجتماعی ، به هر علت جبرا تابع شرایط محیط خودش است ، مثلا به کسی که در طبقه استثمارگر است گفتن اینکه " خوب است چنین کنی " یا " باید چنین کنی " معنا ندارد ، زیرا او در آن طبقه و در آن وضعی که هست اصلا وجدانش آنطور است ، چون وجدان انسان مثل یک آینه است که در هر محیطی که هست همان محیط خودش و منافع خودش را منعکس میکند معنی ندارد که آینه ای را بیاورند در مقابل صورت من قرار دهند و آینه دیگری را در مقابل صورت شما قرار دهند ، بعد به آینه ای که در مقابل من قرار دارد بگویند تو باید صورت فلان کس را منعکس کنی و به آینه ای که مقابل شماست بگویند تو باید صورت این شخص را منعکس کنی آینه در مقابل هر شیء قرار گرفته نمیتواند غیر از آن را منعکس کند لهذا انسان نمیتواند جز از پایگاه طبقاتی خودش قضاوت کند اصلا فلسفه اینها این است که انسان نمیتواند جز از پایگاه طبقاتی خودش قضاوت کند پس سیر تاریخ سیری است نظیر حرکت گیاه آیا معنی دارد که ما به یک بوته گندم بگوییم ای گندم ! تو باید امروز چنین باشی و فردا چنان ؟ ! او یک سیر جبری را طی میکند که در آن ،