فلسفه تاریخ 1 - مطهری، مرتضی - الصفحة ٧٧
یک اندام هستند . در مقام مثال مثل این است که ما دیدمان [ در مورد بدن انسان ] در یک مقیاس کوچکی مثلا در حد گلبولهای سفید خون باشد ، در این صورت ما این گلبولها را به صورت موجوداتی جدا از یکدیگر میبینیم ، یک عده موجود جدا که در محیطی که همان محیط خون باشد دارند شناوری میکنند و احیانا همکاری هم میکنند اما وقتی از یک دید بالاتر نگاه میکنیم میبینیم که آن گلبولها همه گروهی هستند که رسالتی را در خون انجام میدهند ، تازه خود خون جزئی از یک جهاز دیگر است که جهاز قلب و جهاز دموی باشد ، و تمام این جهاز باز عضوی است از یک اندام از این مقیاس که نگاه میکنیم میبینیم نه تنها آن گلبول سفیدی که در خون است و سایر گلبولها با هم ارتباط دارند بلکه هر سلول از سلولهای بدن مثلا آن سلولی که استخوان یا ناخن دست را تشکیل داده و آن گلبول سفید با همدیگر در ارتباط هستند چون یک حیات کلیتری بر همه اینها حاکم است . بنابراین ، این اصل ملاک دیالکتیک نیست اگر ملاک باشد باید بگوییم همه کسانی که در این باب [ چنین ] فکر کرده اند دیالکتیکی فکر میکنند در دیالکتیک این اصل پذیرفته شده اما نه اینکه این اصل ملاک منحصر به فرد آن است . میرویم سراغ اصل حرکت اصل حرکت هم از مختصات اینها نیست این اصل نظریه ای بوده که از هراکلیت گرفته تا [ فلاسفه امروز ] این نظریه را ابراز کرده اند و بلکه حرکتهایی که دیگران گفته اند خیلی عمیق تر از حرکتی است که اینها گفته اند بنابراین اصل حرکت را نیز نمیتوان از مختصات مکتب دیالکتیک شمرد . میآییم ، سراغ اصل تضاد اصل تضاد نیز همینطور است ، یعنی اگر ما باشیم و اصل تضاد ، این اصل ملاک تفکر دیالکتیکی نیست مثلا مولوی همیشه بر اساس اصل تضاد فکر میکند اصلا اساس بینش او درباره انسان و عالم بر اساس همین اصل است که انسان از دو نیروی علوی و سفلی تشکیل شده و عالم [ نیز محل جنگ اضداد است ] :