فلسفه تاریخ 1 - مطهری، مرتضی - الصفحة ٤٥
حرفها خوب بود و بعضی ایراد داشت بحثی کرده بود راجع به تمدن و فرهنگ که فرقی میگذارند میان تمدن و فرهنگ و میگویند تمدن ، همگانی است ، یعنی تمدن به هیچ قومی اختصاص ندارد ، ولی فرهنگ رنگ ملی دارد ، یعنی هر ملتی فرهنگ خاص خود را دارد و فرهنگ هر ملتی همان روح آن ملت است این مبتنی بر همان نظریه خاص دور کهیم و امثال او درباب جامعه است که جامعه خودش یک روح دارد ، روحش همان فرهنگش است ، و هر ملتی مادامی که فرهنگش باقی باشد باقی است و اگر فرهنگش از بین برود او دیگر از بین رفته است ، و این است که میگویند برای اینکه ملتی را از بین ببرند اول فرهنگش را از او میگیرند ، فرهنگش را که از او بگیرند ، روحش را از او گرفته اند ، وقتی روحش را از او بگیرند دیگر او مرده است ، یک لاشه بیشتر نیست و دیگر نمیتواند باقی بماند منتها بعد این بحث مطرح است که آیا ما یک فرهنگ بشری داریم یا فرهنگ ، همیشه ملی است ؟ اینهایی که دارند ناسیونالیزم را در دنیا ترویج میکنند که البته خود این ، ریشه سیاسی دارد یعنی برای حفظ یک منافعی است که این نظریه را ابراز میدارند ، میخواهند بگویند اصلا فرهنگ بشری وجود ندارد و فقط فرهنگ ملی وجود دارد ، و این است که میخواهند به ملتها بگویند : تو اگر میخواهی باقی بمانی فقط باید فرهنگ ملی خودت را حفظ کنی و دیگر دنبال یک فرهنگ بشری نروی ( یکچنین حرفی ) . او ( نویسنده مقاله ) هم از جمله مواردی که خیلی حرفهایش مورد اعتراض بود همین بود که ما فرهنگ بشری و عمومی و بین المللی نداریم بعد مسأله اسلام را طرح کرده بود در تعبیراتش نسبت به اسلام بیاحترامی نمیکند ، میگوید درست است که اسلام یک فرهنگ بین المللی داشت و هیچ رنگ ملی نداشت ولی دیدیم که این هم در عمل به صورت یک امر ملی در آمد و عربها آن را به خودشان نسبت دادند و از این حرفها که البته حرف بیاساس است . به هر حال فرهنگ یعنی روح جامعه حال آن مسأله فعلا برایمان