فلسفه تاریخ 1 - مطهری، مرتضی - الصفحة ٢٩٣
فقط بفهمند ، بیش از این نبوده است ، من به چشم دیگر نگاه میکنم و آن
فلسفه ای را فلسفه و قابل توجه میدانم که وسیله ای باشد برای تغییر جهان
، که مقصود از تغییر جهان ، تغییر جامعه است که بشود جامعه را تغییر داد
اینجاست که بحث نسبتا زیادی روی حرفهای مارکس و دیگران میکند .
نکته جالبی که اینجا دارد این است که چون خود نویسنده تمایلی به
مارکسیسم دارد کارهایی را که لنین کرد و مارکس نکرده بود و مکمل کار
مارکس است ، تا بتواند ، به صورت نقد نمیگوید لنین نه تنها خیلی
قسمتهای مارکسیسم را تکمیل کرد بلکه همچنین برخی قسمتها را اصلاح کرد یعنی
قسمتهایی از حرفهای مارکس و دیگران را دور ریخت و به جای آن حرف دیگر
آورد که نویسنده دو نکته خیلی اساسی در اینجا آورده است [١] میگوید :
" مارکس توجهش فقط به طبقات بود " البته مارکس یک تناقضی ، یک
تضادی میان حرفهایش هست که مارکسیستها هم نتوانسته اند آن را درست حل
کنند ، و آن این است که لازمه فلسفه مارکس که اینجا هم همانها را نقل
کرده بدون این که جنبه تضاد این حرفها را در نظر گرفته باشد این است که
" آگاهی صادق " همیشه اختصاص به یک طبقه خاص دارد ، یعنی وقتی که
ابزار تولید تجدید میشود ، گروه وابسته به ابزار تولید کهن ، افکار ،
وجدان و آگاهیشان همه غلط و کاذب است و آگاهی صادق در دوره مبارزه طبقه
کارگر با طبقه سرمایه دار از آن طبقه کارگر است و بس ، و در هر دوره
آگاهی صادق و وجدان صادق تعلق دارد به طبقه وابسته به ابزار تولیدی جدید
بنابراین آگاهی کسب کردنی نیست ، بستگی به وضع طبقاتی دارد یعنی آن که
وضع طبقاتیش آنطور است خواه ناخواه افکار و آگاهیش کاذب است و این
که وضع طبقاتیش اینطور است خواه
[١] آنچه لنین علاوه بر مارکس انجام داد : مارکس فقط از طبقات سخن میگفت و تنها وجدان طبقه کارگر را در دوره سرمایه داری صادق میدانست و بس ، وجدان طبقه وابسته به ابزار کهن را در هر دوره وجدان کاذب میخواند .