فلسفه تاریخ 1 - مطهری، مرتضی - الصفحة ٢٩٢
برای آگاهی پیش آمد ، و آن این است که در گذشته حتی تا دوره دکارت
انسان به اشیاء که نگاه میکرد ، به طبیعت که نگاه میکرد فقط برای این
بود که طبیعت را بشناسد و درک کند و بفهمد ( مثلا میگویند ابوریحان همه
[ توصیه اش ] این بود که فهمیدن از نفهمیدن بهتر است : کدام دانستن
است که بر ندانستن ترجیح نداشته باشد ؟ ) بعد کم کم یک مرحله دیگر از
آگاهی پیش آمد : " آگاهی انسان از تاریخ خود برای نفوذ در تاریخ "
یعنی قبلا چنین فکری وجود نداشت که ما جریانی داریم به نام " تاریخ "
انسان اصلا آگاه نبود به تاریخ خودش تا چه رسد که بخواهد در تاریخ نفوذ
کند یعنی بخواهد تاریخ را به اصطلاح در اختیار بگیرد [١] مؤلف مدعی
است که این امر از قرون هجدهم و نوزدهم پیدا شد که به تاریخ به این چشم
نگاه کردند که تاریخ را بشناسند و در تاریخ نفوذ کنند به قول او عقل
انسان بعد دیگری پیدا کرد قبلا بعد عقل انسان این بود که فقط جهان را
بشناسد اما اکنون انسانها غیر از جهان ، سرگذشت انسان را ، برای نفوذ در
همین سرگذشت و برای این که سرنوشت را به دست گیرند میشناسند : "
آگاهی به سرگذشت برای تسلط بر سرنوشت " میگوید که این ، مرحله دیگری
از تاریخ است .
از همین جاست که کم کم وارد مسأله مارکسیسم میشویم مارکس جمله معروفی
دارد که آن جمله مؤید این نظر است میگوید " دیگران گفته اند فلسفه
تفسیر جهان است و من میگویم فلسفه تغییر جهان است " ( البته در این
صورت " فلسفه ) ) معنی محدودتری پیدا میکند یعنی فقط فلسفه اجتماعی
میشود و شامل غیر آن نمیشود ) مقصود او این است که دیگران به فلسفه فقط
به چشم تفسیر نگاه میکردند یعنی میخواستند فقط بشناسند و
[١] مرحله سوم مرحله آگاهی از خود ( تاریخ خود ) است برای نفوذ در تاریخ ( قرن هجدهم ) نظریه مارکس : فلسفه تغییر جهان است نه تفسیر جهان در واقع مرحله اول مرحله آگاهی از خود و محیط برای نفوذ در محیط است و این مرحله ، مرحله آگاهی از خود و جامعه خود است برای نفوذ در خود ( خود اجتماعی ) و این بعد جدیدی است که به عقل انسان میدهد .