فلسفه تاریخ 1 - مطهری، مرتضی - الصفحة ٢٨٩
بدون این که آگاهی داشته باشد در نبرد و ستیز است اسبی را شما رها میکنید در یک علفزار ، او میچرد اما این که این طبیعت است و من یک حیوان هستم و من باید بر این طبیعت مسلط باشم ، در شعور او منعکس نیست . ولی انسان رسید به مرحله ای که خود را در برابر طبیعت نهاد ، و در واقع همان اصل " بر نهاد و برابر نهاد " [ به اجرا در آمد ] یعنی خود را در برابر طبیعت گذاشت و نتیجه این کار ( آن بر نهاد و این برابر نهاد ) این بود که رسید به این که من باید طبیعت را استخدام کنم ، یعنی آگاهیای بود که بر لزوم تسلط بر طبیعت پیدا کرد . این را باید گفت فجر تاریخ انسان ، آغاز تاریخ انسان تاریخ به این معنا نه صرف سرگذشت که حتی زمین هم تاریخ دارد و لهذا ما میگوییم " دوره تاریخ ) ) در اصطلاح متعارف وقتی میگویند " دوره تاریخ و دوره ماقبل تاریخ " مقصودشان دوره ای است که ما از آن دوره اثری مکتوب یا هنری از زندگی انسان داریم یا نداریم آن دوره ای که هیچ اثر تاریخی از انسان در آن نیست اثری که بتواند از زندگی انسان حکایت کند دوره ماقبل تاریخ خوانده میشود مثلا ماقبل پیدایش خط را میگویند " ماقبل تاریخ " و مابعد آن را میگویند " تاریخ ) ) ولی اصطلاح نویسنده به شکل مذکور بوده ، و شاید ایندو با همدیگر منطبق شوند . میگوید : آگاهی انسان به خودش در برابر طبیعت ، ابتدای تاریخ انسان است بعد میگوید : مرحله دوم آگاهی انسان ، از دکارت شروع میشود و آن آگاهی انسان نسبت به خود است چطور ؟ انسان آگاه است نسبت به طبیعت و حتی آگاه است نسبت به خود ، علم به خود دارد ، علم به طبیعت دارد ، ولی ممکن است که علم به علم خودش نداشته باشد به طبیعت آگاه است اما به آگاهی خودش به طبیعت آگاه نیست حتی به خودش آگاه است ولی به آگاهی خودش به خودش آگاه نیست که این را